سلمان فارسی (2)

بسم الله الرحمن الرحیم
«الهی انطقنی بالهدی و الهمنی التقوی»
عرض كنم كه بعضی ها در میراث فرهنگی فقط به آثار باستانی و مجسمه ها و خانه ها توجه می كنند. البته خوب آنها هم هست. اما میراث فرهنگی ما نباید فقط صرف آجر و خشت و سفال و اینها بشود. ببینیم چه كسانی را داشتیم. چه نوابغی و چه دانشمندانی، یك مقداری درباره ی سلمان صحبت كردم. ولی بحث من تمام نشد. می خواهم یك جلسه ی دیگر هم درباره ی سلمان صحبت كنم كه ما ایرانی ها افتخار كنیم كه بالاترین اصحاب پیغمبر ایرانی بود.
1- سلمان، بالاترین صحابه رسول خدا
در تمام اصحاب پیغمبر هیچ كدام به به مقام سلمان نمی رسند و آن هم ایرانی بود. خاطراتی از سلمان نقل كردم. آدم غصه می خورد. افرادی به قدری تیز هستند، كه مثلاً یك دهم عمرش مسلمان است. نود درصد عمرش مسلمان نبوده است. اما در این یك دهم عمرش، آن چند سال آخر عمرش چنان سرعت می گیرد، كه اینهایی كه از اول عمر تا آخر عمر مسلمان هستند، به گردش نمی رسند. چند درصد عمر سلمان مسلمان بوده است؟ آنوقت كار به جایی برسد كه اهلبیت بگویند: «سَلْمَانُ مِنَّا» (بحارالانوار/ج /10ص 121)سلمان از ماست. مردم مدینه، انصار بگویند: سلمان از ما است. مهاجرین مكه بگویند: سلمان از ما است. همه بگویند: سلمان از ما است. چند درصد از عمرش را مسلمان بوده كه اینقدر رشد كرده است؟
هستند آدم هایی كه در بازار می آیند، ده سال كاسبی می كنند به اندازه ی كسانی كه هشتاد سال در بازار هستند، پول پیدا می كنند. البته خوب بعضی هایشان هم حرام خواری می كنند. ولی نه، بعضی هایشان هم تلاش می كنند. تدبیر می كنند. قناعت می كنند. پولشان را صرف عیاشی نمی كنند. بالاخره بعضی ها از راه حلال هم هست ولی خوب رشد می كنند. این چه به ما می گوید؟ این خودش یك درس است. آقایانی كه یك سالهایی از عمرمان كج رفتیم، نگویید: ما دیگر بدبخت هستیم. از ما دیگر گذشت. از هیچ كس نگذشته است.
دیروز من اصفهان بودم، به مناسبت هفت دی جشنی بود. خوب ما كسانی را كه بی سواد بودند، خوب پنجاه درصد مردم بی سواد بودند، وقتی شاه رفت. الآن ده، دوازده درصد مردم بی سواد هستند. یعنی چهل درصد به آمار باسوادها اضافه شد. دیگر الان زجر می كشیم تا یك بی سواد پیدا كنیم. قبلاً تا یك لگد به درخت می زدیم، توت ها می ریخت. الآن بی سوادها مثل گردو است، باید از پشت برگها پیدا كنیم. تازه با چوب باید در سرش بزنیم. یعنی جذب بی سواد خیلی سخت شده است.
2- درس گرفتن از زندگی سلمان فارسی
یك خانمی رفت. . . حالا از این چند میلیونی كه باسواد شدند، ده ها هزار نفرشان دیپلم شدند. یك جمع چند هزار نفری شان هم وارد دانشگاه شدند. چند تا از آنها پزشك شدند. بعضی از آنها استاد دانشگاه هم شدند. یعنی از نهضت سواد آموزی رفته. . . تعجب نكنید. یكی از این چهره ها در اصفهان بلند شد گفت: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم» ، من حدود هشتاد سالم است. مادر نه بچه هستم. همسرم هم شهید شده است. بعد از شهادت همسرم با داشتن نه بچه رفتم كلاس نهضت سواد آموزی و الان دانشجو هستم. یك خانم هشتاد ساله، نه تا بچه، همسر شهید، اراده حرف اول را می زند. یك جوان هایی داریم كه بیكار نیستند، همتشان كم است. انسان ممكن است دقیقه ی آخر بیاید، و به كمالاتی برسد. سلمان وجودش برای ما درس است. هیچ كس
برنامه درسهایی از قرآن سال 98 . ج1، ص: 2
نگوید: از ما گذشت. از هیچ كس نگذشته است. همه ی بدها می توانند خوب شوند. همه ی آنهایی كه متوسط هستند می توانند خودشان را بالا بكشند.
سلمان می گوید كه: در تورات خواندم كه بركت غذا به شستن دست بعد از غذا است. اما رسول خدا فرمودند: بركت این است كه هم قبل از غذا دستمان را بشوییم و هم بعد از غذا. شستن دست خیلی مهم است. میوه را هم گفتند: با پوست بخورید. ولی بشویید. بشویید چون بركات و فواید و آثاری در پوست هست كه در میوه نیست.
چند وقت پیش به كسی گفتم: شما كه باطنت خوب است، چرا ظاهرت اینطور هستی؟ گفت: اصل باطن است. یك مثال برایش زدم. گفتم: اگر تخم هندوانه را بشكنی، مغزش را بكاری، مغز خالی سبز نمی شود. پوست هندوانه را هم بكاری باز سبز نمی شود. تخم كدو، تخم هندوانه را بكاری، به شرطی سبز می شود كه این تخم هندوانه هم مغز داشته باشد، هم پوست. اگر باطنت خوب باشد، ظاهرت بد باشد، فاسق هستی. باطنت خوب است، ظاهرت بد است. اگر باطنت بد باشد ظاهرت خوب باشد، منافق هستی. باطنت بد است، ظاهرش خوب است. اسلام گفته: هم باطن، هم ظاهر.
سلمان می گوید: یكبار مهمان پیغمبر شدم، پیغمبر برای من یك متكا گذاشت و فرمود: هر مسلمانی خانه ی كسی برود، «فَیُلْقِی لَهُ الْوِسَادَه یَ إِكْرَاماً لَهُ إِلَّا غَفَرَ اللَّهُ لَهُ» (بحارالانوار/ج /16ص 235)همین كه مهمان آمد، یك متكا پشت كمرش بگذاری، خدا به خاطر همین پذیرایی، خدا گناهان شما را می بخشد. مهمان خیلی ارزش دارد.
یكبار امام رضا (ع) مهمان داشت. مهمان دستش را دراز كرد كه این فتیله ی چراغ را تغییر بدهد. فرمود: دستتان را بكشید من خودم درست می كنم. نامرد است كسی كه مهمان به خانه اش بیاید و از مهمان كار بكشد. یعنی در خانه نگذارید مهمان كار كند. گفت: آقا من كاری نكردم. همینطور كه نشستم دست دراز كردم این فتیله را درست كنم. فرمود: همین مقدار را هم نباید، مهمان عزیز است.
یكبار یك خانمی خدمت پیغمبر آمد، پیغمبر خیلی او را تحویل گرفت. این خانم رفت، یك مردی آمد او را تحویل نگرفت. گفتند: یا رسول الله! این خانم و این مرد، خواهر و برادر بودند. هردو هم برادر رضایی تو بودند. یعنی از یك سینه شیر خوردند. چطور خواهر را تحویل گرفتی و برادر را سرد برخورد كردی؟ حضرت فرمود: آن خواهر احترام پدر و مادرش را می گیرد. چون احترام پدر و مادرش را می گیرد، من تحویلش گرفتم. این برادر یك خرده قلدری در خانه می كند. حالا من نمی گویم: پدرها خوب هستند. یا مادرها خوب هستند. ممكن است پدر و مادر هم آدم های نق زن، بهانه گیر باشند. اما قرآن گفته: «وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً» (بقره/83)نگفته: «وَ بِالْوالِدَیْنِ المؤمنین» ، «وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً» چه مؤمن، چه غیر مؤمن!
خوب از كارهای خوبی كه سلمان كرد، افتخار ایرانی ها، این جمع قرآن است كه بعد از امیرالمؤمنین به جمع قرآن پرداخت.
3- دفاع سلمان از ولایت حضرت علی (علیه السلام)
یكبار سلمان درباره ی ولایت خطبه می خواند. به مردم گفت: ای مردم! اگر بعد از پیغمبر دستتان را در دست اهلبیت پیغمبر می گذاشتید، انواع بركات بر شما نازل می شد. چوبی كه می خورید به خاطر این است كه از اهلبیت زاویه گرفتید. فاصله گرفتید. یعنی دفاع از اهلبیت! سلمان گفت: به خدا قسم! سلمان فارسی قسم خورد. گفت: به خدا قسم ما در زمان پیغمبر هم به امیرالمؤمنین، امیرالمؤمنین می گفتیم. یعنی مقام امیرالمؤمنین، امیرالمؤمنین، امیرالمؤمنین بود حتی در زمان پیغمبر.
یكروز سلمان گفت: دنیا مثل مار است. البته این از حضرت امیر است. من چند تا جمله نقل كنم. تذكراتی از سلمان:
برنامه درسهایی از قرآن سال 98 . ج1، ص: 3
فرمود دنیا مثل مار است. پوستش نرم و لطیف است اما درونش زهر است. حضرت امیر هم می فرماید: «لَیِّنٌ مَسُّهَا قَاتِلٌ سَمُّهَا» (نهج البلاغه/ص 458)این جمله برای حضرت امیر است. «لَیِّنٌ» نرم، «لَیِّنٌ مَسُّهَا» دستش كه می زنی نرم است، اما «قَاتِلٌ سَمُّهَا» سمّش كشنده است.
یا مثلاً داریم كه «سرور محزون» به دنیا می رسی شاد هستی، اما فردا هم از تو گرفته می شود، «محزون» غمناك هستی. دنیا هم سرور است و هم محزون. یا مثلاً داریم «إِینَاس» یعنی انس، با دنیا انس پیدا می كند «أَزَالَتْهُ عَنْهُ إِلَی إِیحَاشٍ» (بحارالانوار/ج /33ص 484)وحشت می كنی. حضرت امیر خیلی می گوید: گول دنیا را نخورید. امروز به شما رأی اعتماد می دهند، افتخار می كنید. فردا فوری تو را برمی دارند. لذت رأی اعتماد با غم و اندوه عزل، یعنی شیرینی نصب و تلخی عزل را با هم قاطی كنی، می بینی. . . «لَیِّن، قاتِلٌ» ، «سرورٌ، محزون» ، «ایناسٌ، ایحاش» ، «ایناس» یعنی انس، «ایحاش» یعنی وحشت. مثل طبیعت، طبیعت هم قله دارد، كنار قله دره است. یعنی كنار هر قله ای یك دره است. كسی خوشی نكند كه امروز وضع ما خوش است.
4- علم و تدبیر سلمان در زمان پیامبر و خلفا
سلمان از نظر تدبیر خیلی بالا بود. همینطور كه از نظر علم، در جلسه ی قبل گفتیم. حضرت فرمود: سلمان علم اولی و آخری را داشت. از نظر تدبیر و مدیریت هم خیلی بالا بود. آخر بعضی ها حزب اللهی هستند، اما به درد مدیریت نمی خورند.
پیغمبر به یكی از اصحابش گفت: ای فلان! حالا اسمش را نبریم. «إِنِّی أَرَاكَ ضَعِیفاً» (بحارالانوار/ج /22ص 406)تو آدم ضعیفی هستی. نماز شبت خوب است. انقلابی هم هستی، اما به درد حكومت نمی خوری. «یا اباذر. . . » بگذارید بنویسم. این را یاد بگیرید. چون فردا می گویند: فلانی فرمانده ی جنگ است، یك پستی به او بدهید. فلانی حافظ قرآن است، یك پستی به او بدهید. فلانی بله، آدم خوبی است. اما این كار به درد این نمی خورد. ما از امام خمینی بالاتر نداریم. روز عاشورا كه می شد آقای كوثری روضه می خواند. یعنی چه؟ یعنی در روضه خواندن كوثری از امام بالاتر بود. ما پیغمبری به نام حضرت موسی داریم. گفت: برادرم از من بهتر است. «هُوَ أَفْصَحُ مِنِّی» (قصص/34)او بیانش از من بهتر است. یك كسی بهتر. . . اگر تو بهتر می دانی بیا. . . این كه حالا هركس یك خوبی دارد هی روی هم روی هم. . .
یك كسی آمد گفت: آقای قرائتی خودت هم چند تا پست داری. هم رییس بی سوادهایی، نهضت سواد آموزی. هم رییس بی نمازهایی، ستاد اقامه نماز. هم مسئول زكات هستی. هم مسئول نمی دانم مهدویت هستی. گفتم: ببین این پست های من را كسی نبوده من برداشتم. هركس هست، می خواهد. . . كسی احساس وظیفه نمی كند در زكات، همه احساس وظیفه می كنند مكه بروند. كسی احساس وظیفه نمی كند در ستاد نماز بیاید. همه احساس وظیفه می كنند بروند نماینده مجلس شوند. پنجاه تا نماینده ی مجلس می خواهیم، پنج هزار نفر احساس وظیفه شرعی می كنند. اما حالا بیایید بگویید: آقا ما اینقدر جوان تارك الصلاه ی داریم. یك نفر احساس وظیفه ی شرعی می كند یا نمی كند خدا می داند. حالا نمی گوییم: نكنند. یكوقت می بینی احساس كردند. غافل بودند. یك صلواتی بفرستید. (صلوات حضار)
«یَا ابَا ذَرٍّ» پیغمبر فرمود: ای اباذر! «إِنِّی» من «أَرَاكَ ضَعِیفا» تو را ضعیف می بینم. تو ضعیف هستی و به در این كار نمی خوری. «فَلَا تَأَمَّرَنَّ» ولایت نداشته باش، «عَلَی اثْنَیْن» تو نمی توانی دو نفر را اداره كنی. این اباذر است. انقلابی! اباذر خیلی انقلابی بود. به همین خاطر هم دائم تبعیدش كردند، كتكش زدند. اباذر خیلی انقلابی بود. اما پیغمبر فرمود: انقلابی هستی، اما تو ضعیف هستی. ولی سلمان چه؟ سلمان نه. امیرالمؤمنین به خلیفه ی دوم عمر گفت: حكومت مدائن را به سلمان بده. سلمان از نظر
برنامه درسهایی از قرآن سال 98 . ج1، ص: 4
تدبیر. . . آنوقت جالب است حكومت كه دستش بود حقوق نمی گرفت. تمام حقوقی كه سهم خودش بود، همه را به فقرا می داد. خارج از وقت حصیر بافی می كرد. گفتند: تو رییس حكومت هستی. گفت: رییس حكومت باشم. كارهای حكومتی را انجام دادم، وقتی را كه آزاد هستم می خواهم حصیر بافی كنم. الآن دخترهای دبیرستانی ما عارشان می شود ژاكت بافی كنند. من دیپلم هستم! خوب ببخشید، حالا دیپلم هستید یك ژاكت ببافید، طوری می شود؟ من لیسانس هستم.
می گفت خدمت امام جمعه ی یك جایی یك جوانی رفت گفت: آقا من كار ندارم. گفتند: خوب یك كاری برایت درست می كنیم. می گفت: كار كه برایش درست كردم گفت: مگر من. . . من با دیپلم این كار را بكنم؟ یك خرده مشكل شده است.
من یكوقت از یك كسی پرسیدم مادران ما چند تا بچه متولد می كردند همه را شیر می دادند. باز هم شیر زیادی داشتند. حالا این زن ها یكی می زایند شیرشان خشك می شود. در زن ها چه شد كه شیر اینطور شد؟ حالا اینكه دیگر گیر آمریكا و اروپا نیستیم. شیر در سینه ی مادر است. قدیم شیر بود، الآن در سینه ها شیر نیست. این چه شد؟ او چنین گفت. حالا من نمی دانم درست است یا نه؟ من طرح مسأله می كنم. می گفت: بچه ها، سینه ی مادر را چون گوشت است باید سفت بمكند، شیر بخورند، سر شیشه ای كه به آنها می دهند می بیند پلاستیك است با یك مُك دهانشان پر از شیر می شود. می گوید: مگر من خل هستم كه باید جان بكنم شیر را از لای گوشت بیرون بكشم. با یك سر شیشه ای نازك دهانم را پر از شیر می كنم. می گفت: دو سه بار كه سر شیشه ای را دهان گرفت، لوس می شود و دیگر حال كار سخت ندارد. ایشان چنین می گفت. البته آدم مهمی بود. یكی از وزرای بهداشت و درمان بود. وزرای قبل.
خوب هدیه قبول نمی كرد. چون بعضی هدیه ها دام است. اخیراً یك چند تا دام برای خود من پیش آمده است.
یك كسی در دانشگاه آمد گفت: من دانشجو هستم. می آیم پشت سر شما نماز می خوانم. پدر من سرمایه دار است. مرحوم شده است. گفته: هشتصد میلیون تومان به آقای قرائتی بدهید، خرج دین كند. گفتم: پدرت مرده است؟ گفت: بله. گفتم: خدا رحمتش كند. ولی اگر می خواهی پول بدهی، برو دفتر مقام معظم رهبری بده. یا یكی از مراجع، گفت: گفته به قرائتی بدهم. گفتم: خوب به او بگو، او به من بدهد. من از دست تو پول نمی گیرم. حضرت عباسی ما را ول كن! تو دیگر. . . چه كسی بود پول می داد افراد را راه می انداخت؟ (یكی از افراد از میان جمعیت پاسخ می دهد. . . شهرام جزایری. . . هان) من از تو پول نمی گیرم. بعد معلوم شد نه پدری مرده، نه هشتصد میلیون است، نه یك میلیون، اصلاً هیچی به هیچی! فقط یك دامی بود.
یك روز دیگر یك كسی نهضت سواد آموزی آمد. گفت: من سرطان دارم. ممكن است زیر عمل بمیرم. وصیت كردم یك قطعه زمین خوب دارم، هزار متر است در لواسان، به آقای قرائتی بدهم كار خیر بكند. گفتم: بنده از كسی پول نمی گیرم. از هیچ كس پول نمی گیرم. شما دفتر مراجع یا دفتر مقام معظم رهبری بده، او به من بدهد. من از تو پول نمی گیرم.
افرادی هستند، این دام ها همیشه هست. دام است، دام. ما الآن بعضی از مسئولین. . . من به یك نفر زنگ زدم، كه آقا ایشان لیاقت این كار را ندارد، گفته: آقای قرائتی این زیارت عاشورایش ترك نمی شود. می گویم: باسمه تعالی غلط كرد زیارت عاشورا بخواند و وضع مردم را خراب كند. خوب این به درد این كار نمی خورد. تو اینقدر مخت نمی كشد كه وقتی می گویند: ایشان اینجا را خراب كرد، اینجا را خراب كرد، این حرف را بیخود زد. شما می گویید: زیارت عاشورا می خواند با صد لعن و سلام! خوب اینها وسیله ی احمق كردن تو شده است. اینكه می گویند: بصیرت، یكی از معنای بصیرت این است. یعنی گول
برنامه درسهایی از قرآن سال 98 . ج1، ص: 5
زیارت عاشورا را نخور. ما آدم در مملكت داریم، پست حساس گرفته، تمام اطرافیانش را با زیارت عاشورا استعمار كرده است. گول نخورید. چیزی از كسی قبول نمی كرد. آخرش كه قبول كرد، یك خانه ی بسیار محقّر.
5- حضور سلمان در خانه امیرالمؤمنین (علیه السلام)
دعای نور هست، حضرت زهرا به سلمان یاد داد و سلمان می گوید: یك دعای نور را تا به حال به هزار نفر یاد دادم.
سلمان می گوید: یك روز خانه ی فاطمه ی زهرا بودم. دیدم امام حسین كوچولو است. خیلی گریه می كند و گفتم: فاطمه جان! این بچه را به كنیزت بده. فرمود: پدرم گفته: یك روز تو كار كن كنیزت استراحت كند. یك روز كنیز كار كند و تو استراحت كن. امروز روز كار من است. و لذا چون روز من است، كارم را به دیگران واگذار نمی كنم. كجا. . . مثلاً اینها دیگر اصلاً تصورش برای ما مشكل است.
امام صادق با جمعی می رفتند، بند كفش امام پاره شد. پا برهنه رفت. اصحاب گفتند: آقا بفرما، بفرما! فرمود: آقا بند كفش من پاره شده، خودم هم پا برهنگی اش را قبول می كنم. چرا كفش من پاره شود و شما پا برهنه شوید. یك عده از سفر حج می آمدند، به امام گفتند: امسال در كاروان ما یك آدمی بود بسیار عبادت می كرد. اینقدر ایشان دعا می خواند. قرآن می خواند. نماز می خواند. حضرت فرمود: خوب كارهایش را چه كسی می كرد؟ آخر آن زمان كاروان ها مثل الآن نبوده كه آشپز و اینها. . . خوب با هم آشپزی می كردند. با هم. . . گفت: آقا ما! فرمود: كارهای شما ثوابش از اشك او بیشتر است. یك عده مكه رفتند، كفش هایشان را نزد یك نفر گذاشتند، گفتند: كنار این كفش ها بنشین دزد نبرد. ما می رویم عبادت كنیم. امام به آن كسی كه كنار كفش نشسته بود، فرمود: تو كه از این كفش ها حفاظت می كنی، ثوابت از آنهایی كه طواف می كنند كمتر نیست.
یك عده مدینه رفتند، یكی مریض شد و یكی هم ایستاد برایش به قول امروزی ها سوپ درست كند. باقی ها حرم رفتند. امام فرمود: آن كسی كه در خانه آشپزی می كند، ثوابش از آن كسی كه زیارت پیغمبر می رود نیست. ما نمی دانیم چه چیزی درست است؟ خدا چه قبول می كند؟ بگذارید من یك چیزی بگویم. چند تا بهترین داریم.
6- قبولی عمل مهم است، نه كمیّت آن
بهترین آدم ها انبیا هستند. در انبیا از بهترین انبیا، ابراهیم است. ابراهیم از بهترین انبیا است. یعنی بعد از پیغمبر ما، چون پیغمبر ما هم از نسل ابراهیم است. عیسی از نسل ابراهیم است. موسی از نسل ابراهیم است. هیچ پیغمبری به اندازه ی ابراهیم نسلش پیغمبر نبودند. بهترین جاها مسجدالحرام است. بهترین جاهای دنیا. در مسجد الحرام، وسط مسجدالحرام بهترین جا كعبه است. همه بهترین، بهترین آدم در بهترین مكان بهترین كار را می كند. وقتی كعبه را می سازند تازه می گوید: «رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا» (بقره/127)خدایا تو قبول كن. یعنی اگر قبول خدا نباشد، بهترین آدم ها، بهترین مكان ها، بهترین كارها را بكنند اگر قبول نباشد، فایده ندارد. مهم این است كه خدا قبول كند.
گاهی وقت ها یك كسی. . . من صحنه را دیدم و خیلی هم منقلب شدم. چند نفر بودند نفری چند كیلو برنج در هیئت آوردند. گفتند: آقا ما فقیر هستیم. ولی برای امام حسین می خواهیم یك كمی كمك كنیم. همینطور كیسه های كوچولو به رییس هیئت دادند. یكوقت می بینی این یك كیلو قبول شد. آن كسی كه چك می كشد، مثلاً پنجاه تا گونی برنج می دهد. . . نمی دانیم چیست؟ نمی دانیم چیست؟ ببین گاهی دست شما خون می شود. یك باند كوچك، یك چسب كوچك می خواهی، آن را قبول می كنی.
برنامه درسهایی از قرآن سال 98 . ج1، ص: 6
حالا به جای این چسب كوچك كسی صد تا لحاف كرسی بیاورد. قبول می كنی؟ قبول نمی كنی. نبینید چه كاری بزرگ است و چه كاری كوچك. ببینید خدا كدام كار را قبول كرد؟
خوب، یك روز سلمان وارد خانه ی ابودردا شد، دید خانمش یك لباس ساده پوشیده است. مثل اكثر خانم ها! این خانم ها وقتی عروسی می روند شیك می شوند. یك مردی در كوچه می دوید. گفتند: چرا می دوی؟ گفت: خانم من از عروسی می آید. گفت: خوب بیاید. گفت: الآن لباس هایش را می كند و یك لباس آشغال می پوشد. (خنده حضار) من می روم آن یك لحظه ای كه می خواهد لباسش را عوض كند، لااقل یك نگاهی به زنم بكنم. می گفت: این به دلم ماند كه خانم من یك مرتبه، . . . این می دوید می گفت: الآن لباس كهنه هایش را برای من می پوشد. لباس های قشنگش را برای عروسی. سلمان می گفت: وارد خانه ی ابودردا شدم. دیدم كه خانمش یك لباس خیلی ساده پوشیده است. گفتم: خانم، آخر تو زن هستی. باید لباس شیك بپوشی. گفت: ای سلمان چه می گویی؟ این ابو دردا ما را ول كرده و به عبادت چسبیده است. گفت: عجب! سلمان ایستاد و شب رفت مشغول عبادت شد. گفت: بیا. نباید عبادت كنی. بروید با خانمت گفتگو كنید، بگویید و بخندید. حالا خدا كند «إِنْ شاءَ اللَّه» خانم من پای تلویزیون نباشد. . . چون خواهد گفت: پس چرا خودت اینطور هستی. حالا ما عبادت هم نمی كنیم. فوقش مطالعه می كنیم. گاهی وقت ها حرف كه می زنم فوری می دوم، می فهمم چه گفتم، می روم تلویزیون را خاموش می كنم. او می گوید: اوی. . . یك چیزی برای زن ها گفتی. . . (خنده حضار) تا من می روم خاموش كنم. خانم من می آید می گوید: حتماً برای زن ها، می خواهی من نفهمم. روشن كن. . . حالا چه كنیم دیگر، باید عذرخواهی كنیم. نه برای خدا بنده ی خوبی بودیم. نه برای بچه هایمان، به وظیفه مان عمل نكردیم. نه حق شهدا را دادیم. نه حق انقلاب را دادیم. نه حق فقرا را دادیم. به همه بدهكار هستیم. یك كسی می گفت: اینقدر كه من بدهكاری دارم، هیچ پیغمبری اینقدر امت ندارد.
سلمان فارسی وارد خانه ی ابو دردا شد دید خانمش یك لباس ساده پوشیده است. گفت: چرا لباست ساده است؟ برو لباس شیك بپوش. گفت: اصلاً شوهر من اعتنا نمی كند. بعد ایستاد و شب تا رفت عبادت كند، گفت: برو همسرداری كن. صبح كه شد، سلمان صدایش كرد و گفت: حالا بلند شو نماز بخوان. اینها هردو فردا نزد پیغمبر رفتند، پیغمبر ماجرا را گفتند. پیغمبر فرمود: حق با سلمان است.
مقام معظم رهبری رفت نماز بخواند، دید پشت سرش یكی از اصحاب دفتر است. گفت: لازم نیست با من نماز بخوانی. یك ساعت زودتر خانه برو با خانمت نماز بخوان. حالا من چون رهبر هستم می خواهی نمازت را با من بخوانی. برو خانه با خانمت نماز بخوان. كسی كنار خانمش بنشیند گفتگو كند، گفتگوهایی كه البته دور از گفتگوهای حلال، مثلاً خدای نكرده، گفتگوهای خوب با خانمش بكند، وقتی با خانمش حرف می زند انگار در مدینه در مسجدالنبی معتكف شده است. همسرداری خیلی مهم است. منتهی به شرطی كه حرف های خوب بزنند. این مسأله ی مهمی است.
خوب دیگر چه؟ عرض كنم به حضور شما كه سلمان در بازار راه می رفت دید یك جوانی حالش منقلب شده است. دورش جمع شدند. رفت گفت: چه شده؟ گفت: من دیدم این آهنگرها یك میله ای را داغ كردند و هی با پتك روی این آهن سرخ شده می زنند كه این را مثلاً به صورت های مختلف دربیاورند. وقتی این میله ی داغ را دیدم، یاد این آیه افتادم. «وَ لَهُمْ مَقامِعُ مِنْ حَدیدٍ» (حج/21)قرآن می گوید: برای جهنمی ها گرز آتشین داریم. و من هم كه یك لحظه نگاه كردم. . . انسان خوب است، اگر صحنه ها را دید یاد قیامت بیافتد.
برنامه درسهایی از قرآن سال 98 . ج1، ص: 7
حضرت امیر با یك نفر بود. آن شخص گفت: حمام جای بدی است. گفت: چطور؟ گفت: بدن لخت همدیگر را می بینند. گاهی هم گناه می كنند. حضرت فرمود: بله، حمام جای خوبی است. چون انسان یاد غسالخانه هم می افتد. تا با چه نگاهی، نگاه كنیم؟ نگاه ها فرق می كند.
یك كسی داشت می رفت، یك كلاغی در هوا كه می پرید، از این كلاغ یك چیزی جدا شد و روی صورت این ریخت. یك مرتبه گفت: «الْحَمْدُ لِلَّه» ! «الْحَمْدُ لِلَّه» ! گفتند: آقا سر و صورتت خراب شد. «الْحَمْدُ لِلَّه» می گویی؟ گفت: حالا اگر گاوها می پریدند چه خاكی بر سرمان می كردیم؟ (خنده حضار) آدم می تواند به هرچیزی نگاه مثبت كند. می تواند به هرچیزی نگاه مثبت كند.
7- آگاهی سلمان از حوادث عاشورا
سلمان داشت سفر می كرد، به كربلا رسید. قبل از آنكه امام حسین بزرگ شد و شهید شود. به مردم گفت: مردم اینجا كربلا است. اهلبیت پیغمبر اینجا شهید می شوند. اینجا خونش ریخته می شود. اینجا جای بچه هایشان است. اینجا جای خانواده اش است. اینجا جای اسب هایشان است. قدم به قدم گفت.
زهیر را همه می شناسید. كسی بود كه امام حسین او را در راه جذب كرد. هنوز به كربلا نرسیده، زهیر داشت می رفت امام حسین هم داشت می رفت. یك خرده هم زهیر حساس بود، می خواست رویش، صورتش به صورت امام حسین نیافتد. زهیر بن قین، بالاخره در فیلم مختار هم دیدید، كه یك خرده شك كرد برود، نرود، خانمش گفت: پسر پیغمبر از تو دعوت می كند، شك داری؟ این خانم. . . حالا من «إِنْ شاءَ اللَّه» راجع به خانم ها هم صحبت خواهم كرد. كه یك بحثی آوردم در این پرونده است. زنانی كه در كربلا نقش داشتند و بنا بود این جلسه آن را صحبت كنم. منتهی چون حرف های سلمان تمام نشد حیفم آمد.
زن زهیز مردش را وادار كرد كه به امام حسین جواب آری بدهد. بگوید: چشم می آیم. زهیر رفت و برگشت می خندد. خانمش گفت: چرا می خندی؟ گفت: سالهای قبل، سلمان به من گفت: زهیر یك زمانی خواهد شد امام حسین از تو دعوت خواهد كرد، آنوقتی كه تو لبیك گفتی، آن وقت روز خنده ی تو است. یعنی سلمان فارسی از غیب خبر داشت. هنوز امام حسین بچه بود می گفت: اینجا شهید می شود. زهیر هنوز سالهای سال قبل از اینكه لبیك بگوید، گفت پسر پیغمبر، امام حسین از تو دعوت خواهد كرد، یك آدم هایی هستند این چیزها را می بینند. قصه اش این است.
8- ماجرای سلمان و زهیر در جنگ
زهیر گفت، یك زمانی ما و سلمان رفتیم با رومی ها جنگیدیم. غنائم گرفتیم. سلمان آمد گفت: غنائم گرفتیم، پیروز شدیم، غنائم گرفتیم خوشحال هستی. گفت: خیلی خوشحالم. پیروز شدیم و غنائم جنگی را هم گرفتیم. فرمود: دلت به اینها خوش است. خنده ی واقعی تو خنده ای است كه به امام حسین مثلاً سی سال دیگر چهل سال دیگر، كمتر و بیشتر، آن روزی كه به امام حسین لبیك بگویی، آن روز باید بخندی. نه این روزی كه غنایم. . . حالا به مناسبت جنگ رومی ها یك كلمه ی دیگر هم بگویم.
وقتی پیغمبر می خواست در تبوك سمت جنگ تبوك برود و با رومی ها بجنگد، به مسلمان ها گفتند: برویم. یك عده از منافقین گفتند: دخترهای رومی خوشگل هستند. ما می ترسیم سمت روم بیاییم، نگاهمان به دخترها بیافتد حواس ما پرت شود. فرمود: این هم بهانه است. آیه ی قرآن می گوید. می گوید گفتند: «لا تَفْتِنِّی» (توبه/49)خدایا ما را به فتنه نیانداز. نگاهمان به دخترهای
برنامه درسهایی از قرآن سال 98 . ج1، ص: 8
رومی بیافتد زیبا هستند، حواس ما پرت می شود. فرمود: «أَلا فِی الْفِتْنَه یِ» (توبه/49)همین كه از ترس نگاه به دخترها جبهه نمی آیی، این خودش فتنه است. گاهی آدم های مقدسی هستند، از زیر بار كار شانه خالی می كنند، به هوای اینكه نه اینجا مثلاً فرض كنید كه چنین و چنان است.
خوب كمی با سلمان فارسی آشنا شدیم. یعنی علم من به این مقدار است. ما هرچه می گوییم علم خودمان را می گوییم. یعنی وقتی قرائتی از علی بن ابی طالب صحبت می كند نه اینكه علی این است كه قرائتی می گوید. قرائتی از علی اینقدر بلد است. هر كس از منبر بالا می رود، نگویید: این چقدر باسواد است. سواد ایشان از امیرالمؤمنین این است. مثل اینكه من لیوان برمی دارم می زنم در دریا، می گویم آب دریا. آب دریا این نیست. این ظرف تو بیش از این جا ندارد. حالا ما در این دو جلسه كمی با سلمان فارسی آشنا شدیم.
این آقایانی كه میراث فرهنگی را بودجه های میراث فرهنگی را متوجه یك چیزهایی می كنند كه عرض كنم به حضور جنابعالی كه فقط كارهای دكوری و نمی دانم فلان و این حرفها. . . مثلاً می گویند، شهر اسلامی، معماری اسلامی. معماری اسلامی چیست؟ می گویند: كاشی های شاه عباس. ما نفهمیدیم این از كجا درآمد. كه اگر معماری زمان شاه عباس باشد، این معماری، معماری اسلامی است و لذا صد میلیون صد میلیون پول می دهیم كه كاشی كاری ها، كاشی كاری های شاه عباسی باشد. شهر اسلامی این است كه مردم صبح با اذان بیدار شوند. این شهر اسلامی است. شهر اسلامی این است كه صف جماعتش از صف نان و حلیم بیشتر باشد. شهر اسلامی این است كه مسجدی هایش از غیر مسجدی هایش باسوادتر باشند. شهر اسلامی شهر كاشی های شاه عباس كه نیست. منتهی پول مملكت است، معماری سنتی یا كاشی كاری اسلامی، همه هم خرج می كنند. در امام و امامزاده و اوقاف و همه باهم. شهر اسلامی چیست؟ اگر خود امامزاده زنده بود چه می كرد لوستر می خرید یا تفسیر را زنده می كرد؟ و لذا ما لوستر امامزاده را عوض می كنیم. چند قرن است در امامزاده یك نهج البلاغه گفته نشده. اگر خود امامزاده زنده بود همین سالن را تبدیل می كرد به بحث قرآن و حدیث و تفسیر و اهلبیت و نهج البلاغه و. . . ما نه! قرآن محو، نهج البلاغه ساكت، لوستر را عوض می كنیم. اسمش را هم معماری اسلامی می گذاریم.
اگر می خواهید به ایران بنازید به سلمان بنازید. خدایا تو را به حق آبرومندان درگاهت فهم درست از همه ی دین و عمل خالص به همه ی دین و چشیدن مزه ی دین را نصیب ما بفرما.
«والسلام علیكم و رحمه ی الله و بركاته»
کليه حقوق برای مرکز فرهنگی درسهایی از قرآن محفوظ است