داستانهای قرآن، داستان حضرت یوسف (ع) - 4

بسم الله الرحمن الرحیم
ماه رمضان امسال داستان انبیاء را در آستانه افطار گفتیم.
تكه هایی از قصه آدم و نوح و ابراهیم و موسی و اینها را گفتیم همه قصه را هم نگفتیم. حالا داریم قصه یوسف را می گوییم در چند جلسه رسیدیم به آنجایی كه برادرهای حسود یوسف برای اینكه دل پدر را به خود جلب كنند گفتند یوسف را سر به نیست كنیم. برادرهای حسود، یوسف را در چاه انداختند.
1- نجات یوسف و فروش او به اسم برده به عزیز مصر
قافله ای كه از آنجا عبور می كرد یوسف را از چاه بیرون آورد به اسم برده فروخت و این یوسفی كه به اسم برده فروش رفت، عزیز مصر كه پاده شاه مصر بود یوسف را خرید و به خانه آورد و سالها در خانه بود و كم كم بزرگ شد و كم كم زن شاه هم عاشق یوسف شد.
2- تقاضای گناه زن شاه از یوسف
در یك روز خود زن درها را محكم بست همه درها را هم بست خودش هم درها را بست و محكم بست و تقاضای گناه از یوسف كرد. یوسف گفت: پناه بر خدا. با اینكه درها بسته بود ولی یوسف به در بسته پناه آورد فرار كرد و زن هم دنبالش دوید پیراهن یوسف را كشید. پیراهن از عقب پاره شد.
3- تهمت زدن زن عزیز مصر به یوسف و رفع اتهام توسط شاهد
یك مرتبه در باز شد مرد (یعنی شوهر این خانم) رسید. شاه رسید. زن عزیز مصر دید آبروریزی است گفت: این به من قصد بد داشته است. یوسف گفت:
«قالَ هِیَ راوَدَتْنی عَنْ نَفْسی وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها إِنْ كانَ قَمیصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْكاذِبینَ» (یوسف/26). یوسف اینجا از خودش دفاع كرد. دفاع مظلوم از خودش واجب است.
یوسف گفت: زن با من مراوده داشته، سوء نیت مربوط به خانم است و یك مرد حكیمی كه از مشاوران عزیز بود و هوش و حكمت زیادی داشت و فامیل خود همسر بود، (البته بعضی ها هم می گویند یك كودكی در گهواره صحبت كرد كه این روایتش سند ندارد) اما بهتر از این كه همین شاهد یعنی در تفسیر هم آمده مشاور عزیز گفت: كه ببینید پیراهن از كجا پاره شده است. خداوند افراد مظلوم را حمایت می كند. گاهی از غیب كسی می آید حمایت می كند. این خانم پیش بینی نمی كرد یك مرتبه از در یكی از بستگان خودش به عنوان شاهد بیاید علیه خودش شهادت بدهد.
ما اگر بنده ی خوب خدا باشیم و بنده ی خالص باشیم، هزارها به ما تهمت بزنند، بالاخره یك كسی پیدا می شود از ما دفاع می كند.
چند مرتبه قرآن می فرماید: اولیاء خدا مورد تهمت قرار گرفتند ولی خداوند از راه بی گمان كسانی را فرستاد و تهمت را از دوش اولیاء خودش برداشت. به مریم عزیز تهمت زدند، كودك در گهواره صحبت كرد.
برنامه درسهایی از قرآن سال 27 . ج1، ص: 2
این شاهد گفت:
4- جرم شناسی با توجه به آیه قرآن
«وَ إِنْ كانَ قَمیصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصَّادِقین فَلَمَّا رَأی قَمیصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قالَ إِنَّهُ مِنْ كَیْدِكُنَّ إِنَّ كَیْدَكُنَّ عَظیمٌ» (یوسف/28- 27). اداره ی آگاهی دلایلی دارد جرم شناسی. اصلاً جرم شناسی در دانشكده ها درس است، كه از كجا بفهمیم مجرم كیست؟ حتی از بند بعضی كرم ها می توانند بفهمند كه این موجودی كه خاك شده، چند سال است كه خاك شده است. گاهی ممكن است كسی را به ناحق بكشند و كشته اش را دفن كنند ولی بعد از مدتی كه كرمی در قبرش پیدا می شود از بند كرم ها تاریخ دفن ایشان مشخص شود. چه طور دایره های تنه ی درخت شهادت می دهد كه این درخت چند سالش است.
جرم شناسی:
ببینیند كه پیراهن از كجا پاره شده است. یك دفعه پاره نشدن این پیراهن یوسف را نجات داد چون یعقوب گفت: اگر یوسف را گرگ پاره كرده چه گرگی بوده كه یوسف پاره شده ولی پیراهن او پاره نشده است.
این جا پاره شدنش او را نجات داد. مثل عصای موسی. عصای موسی به سنگ می زند آب می شود به آب می زند سنگ می شود. در مورد هر دو آیه داریم. یك جا می گوید به سنگ بزن چشمه بیرون می آید. یك جا می گوید: به دریا بزن خشك می شود. ببین یك چوب یك دست و یك عصا خشك راتر می كندتر را خشك. پاره نشدن پیراهن یك مسئله رانشان می دهد پاره شدنش یك مسئله دیگر را. امان از وقتی كه خدا بخواهد. اگر خدا بخواهد هر چیزی ممكن است دلیل معكوس بدهد.
«فَلَمَّا رَأی قَمیصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قالَ إِنَّهُ مِنْ كَیْدِكُنَّ إِنَّ كَیْدَكُنَّ عَظیمٌ» (یوسف/28). شوهر نگاه كرد دید پیراهن از پشت پاره شده است. پیراهن كه از پشت پاره شده نشان دهنده این است كه یوسف می دویده زن دنبالش بوده است. كه زن پارچه را گرفته، و پیراهن پاره شده است.
با همین «پیراهن از كجا پاره شده» یك مسئله كشف شد. اصولاً كار خدا این است كه كارهای بزرگ را با یك چیز كوچك كشف می كند. اشرف مخلوقات پیامبر (ص) می رود در غار با تار عنكبوت حفظ می شود. هدهد دو تا خبر می دهد یك كشور مسلمان می شود. ولی بنده ی حجت الاسلام این همه كشور رفتم یك مزرعه هم هنوز مسلمان نشده. یك كلاغ معلم چند میلیارد بشر می شود. آدم دو تا بچه داشت هابیل و قابیل. یكی یكی را كشت فكر كرد جناز ه اش را چه كند. یك كلاغ آمد یك چیزی را چال كرد یك چیزی را دفن كرد. این كلاغ یادش داد كه این مرده را دفن كند. یعنی دفن مرده را كلاغ یاد داد. و در طول تاریخ هر كه مرده را دفن كرده، معلمش كلاغ بوده است. پس خدا اگر بخواهد یك كلاغ را معلم می كند.
برنامه درسهایی از قرآن سال 27 . ج1، ص: 3
اگر بخواهد یك هدهد را واسطه ی ایمان می كند. اگر بخواهد با تار عنكبوت حفظ می كند و این جا خدا خواسته است پارگی پیراهن، آبروی یوسف را حفظ كرد. بعد گفت: حیله ی شما زن ها بیشتر است. خداوند به چهارده تا چیز بزرگ گفته است، یكی حیله ی خانم هاست.
چهارده چیز را قرآن گفته بزرگ یكی مكر زن است. البته مرد هم مكرش خیلی مهم است چون قرآن در مورد مكر مرد می گوید: «وَ مَكَرُوا مَكْراً كُبَّاراً» (نوح/22). مكر بزرگ. مكر زن را گفته: عظیم. مكر مرد را گفته: كبیر.
انسان موجود عجیبی است اگر دست به دزدی بزند از موش دزدتر است اگر حیله باشد از روباه حیله تر است اگر قاتل باشد از گرگ درنده تر است اگر نیش بزند از مار بیشتر نیش می زند.
انسان موجودی است كه اگر بد شود خیلی خطرناك است. اگر خوب شود از فرشته بهتر است. به مكر مرد گفته: كبیر، به مكر زن گفته: عظیم. این حیله ی شما بود كه تو دنبال او كردی حالا هم تهمت را به دوش او می اندازی.
5- عزیز مصر از یوسف خواست كسی نفهمد
«یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا وَ اسْتَغْفِری لِذَنْبِكِ إِنَّكِ كُنْتِ مِنَ الْخاطِئینَ» (یوسف/29).
خوب شاه به یوسف گفت: شتر دیدی نه دیدی شما از این مسئله صرف نظر كن. جایی هم نگو. آخر زشت است بگویند زن شاه عاشق برده شده عاشق غلامش شده حالا اگر یك دسته گلی آب داده تو ساكت باش. زن شاه درها را بست كسی نفهمد و شاه از یوسف تقاضا كرد كه كسی نفهمد. اما همه كس فهمیدند.
سابق می گفتند كسی كه نفهمید خواجه حافظ شیرازی بود او هم فهمید. در طول تاریخ همه این را دانستند كه چه كسی درها را بست و چه كسی به كسی تهمت زد.
از این معلوم می شود كه همسر عزیز مصر خیلی هم غیرت نداشته است. اصولاً آدم های كاخ نشین این كه بگویند دخترت با چه كسی بود، به اسم سینما رفتند با هم رفتند بستنی خوردند. خصلت اشرافی و كاخی آدم ها را بی غیرت می كند مگر این كه حالا تصادفاً یك كسی در كاخ باشد و غیرت داشته باشد. معمولاً آدم های اشراف غیرت شان كمرنگ می شود.
این مرد حتی به زنش یك تشر هم نزد. و توبیخش نكرد. فقط به یوسف گفت تو هیچی نگو. به خانم خودش هم گفت یك استغفار كن. مقصر تو هستی. همین و بس.
6- مسئله زود پخش شد و دلایل پخش یك مسئله
قصه تا همین جا تمام نشد و پیچید. لو رفت. همه ی زن های شهر گفتند: فهمیدید چه شد؟ فهمیدی چه شد؟ و همه جا لو رفت كه زن شاه عاشق شده است. ولوله در شهر پیچید.
«وَ قالَ نِسْوَه یٌ فِی الْمَدینَه یِ امْرَأَتُ الْعَزیزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَها حُبًّا إِنَّا لَنَراها فی ضَلالٍ مُبینٍ» (یوسف/30).
جمعی از زن ها شروع كردند به نیش زدن كه همسر مصر عاشق غلامش شده است. چند تا چیز باعث شد كه مسئله زود پخش شود:
برنامه درسهایی از قرآن سال 27 . ج1، ص: 4
یك) مسائل مسئولین مملكتی زود پخش می شود اگر مثلاً یك ماشینی تصادف كند و ماشین وكیل، وزیر، امام جمعه. . . باشد فوری همه ی شهر می فهمند.
دو) مسائل شهوتی هم زود پخش می شود.
سه) مسئله هم كه مربوط به زن ها باشد زود پخش می شود.
و این سه مسئله بود كه همه فهمیدند. كه گفتند این خانم گمراه است و چه قدر زشت است كه این طور شده است. وقتی زن شاه فهمید كه در شهر همه فهمیده اند و همه می گویند كه خانم عاشق یوسف شده است تصمیم گرفت یك برنامه ریزی كند: زن ساده ای نبود زن عجیب و غریبی بود. یك طراحی كرد.
7- طرح زن عزیز مصر برای ساكت كردن زنان ملامت كننده
«فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَیْهِنَّ وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً وَ آتَتْ كُلَّ واحِدَه یٍ مِنْهُنَّ سِكِّیناً وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَیْهِنَّ فَلَمَّا رَأَیْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ وَ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلاَّ مَلَكٌ كَریمٌ» (یوسف/31).
وقتی زن فهمید كه زن ها فهمیده اند او عاشق یوسف شده است و با مكر می خواهند آبروی او را بریزند كه ولوله شده كه چرا عاشق یوسف شده یعنی پیداست حرفی هم كه زن ها می زنند حیله بود یعنی می خواستند او را سرنگون كنند. چون كه زن شاه بود و بقیه زن ها، محروم. اصولاً زن های محروم سعی دارند زنی را كه محروم نیست او را سرنگون كنند، روی حساب حسادت. وقتی فهمید زن ها روی حیله دارند آبروریزی می كنند. یك دعوت مهمانی كرد و خانم ها را دعوت كرد پشت سرشان یك متكا گذاشت این متكا همان متكای خودمان است. دست هر خانم هم یك چاقو داد و گفت بنشینید میوه بخورید. به یوسف هم گفت: از این سالن برو تو و از آن در برو بیرون. یوسف هم چون برده بود و در خانه بود باید اجرا می كرد.
زن ها تا یوسف را به آن شكل دیدند دستانشان را بریدند یا دست از غذا خوردن كشیدند. و گفتند: منزه است خداوند. این طور بوده كه وقتی می گفتند كسی منزه است می گفتند خدا منزه است.
مثل این كه آدم یك چیزی را می بیند می گوید جلّ الخالق. چون می دانند قدرت شما از قدرت خداوند است. این ها گفتن: منزه است خداوند. این انسان نیست این یك فرشته است خلاصه زیبایی یوسف باعث شد كه یك مرتبه زن ها خشك شدند. یك كسی پرسید كه چه طور می شود امیرالمومنین سر نماز تیر از پایش بكشد متوجه نشد.
جوابش را این طور دادند: گفتند: همین طور كه زن های مصر دست هایشان را بریدند و حالیشان نبود. آدم وقتی بهتش برد دستش را ببرد حالیش نیست. عشق امیرالمومنین به خداوند خیلی بالاتر از عشق زن ها به یوسف است یعنی عشق اگر آمد آدم دستش راببرد حالیش نیست.
ما داشتیم افرادی را كه شب مطالعه می كردند اذان صبح با صدای موذن فهمیدند كه صبح شده. یعنی این طور غرق در مطالعه بودند.
برنامه درسهایی از قرآن سال 27 . ج1، ص: 5
علامه امینی صاحب الغدیر رفتند هندوستان برای مطالعه ی یك كتابی كه در عراق و سوریه و لبنان و ایران این ها نبود. گفتند در كتابخانه ی هندوستان است به آن جا رفت. خرید و فتوكپی و اجاره ی كتاب ممنوع بود. گفتند فقط حق داری از رویش بنویسی. شش ماه آن جا ماند با دست مباركشان كتاب را رونویسی كرد. بعد از شش ماه یكی از فقهای شورای نگهبان پرسید هوای آن جا چه جور بود فكر كرد گفت: یادم رفت چه جور بود. یعنی می شود انسان چنان غرق در مطالعه شود كه شش ماه هوا را تشخیص ندهد.
8- درسی كه باید از داستان بریدن دست های زنان مصری گرفت
در این جا یك نكته ای را هم باید استفاده كرد بعضی ها نیش می زنند. می گویند چرا فلانی چنین كرد. خیلی از آدم ها كه نیش می زنند كه تو چرا اینچنین كردی اگر خودشان جای آن ها باشند صد برابر بدتر می كنند. تمام زن ها كه سرزنش می كردند نیش می زدند كه چرا زن شاه عاشق شده؟ خودشان كه یوسف را دیدند دستشان را بریدند باز رحمت به گور پدر زلیخا دستش را نبرید یك عمری دید دستش را نبرید شما یك لحظه دیدید دستتان را بریدید.
گاهی وقت ها متلك می گویند. شما هر وقت خواستی متلك بگویی خودت را جای او بگذار اگر یوسف را دیدی دستت را نبریدی بعد متلك بگو.
گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی *** روا بُوَد كه ملامت كنی زلیخا را
این یك درس خوبی در این آیه است. به هر كس خواستی انتقاد كنی خودت را جای او بگذار.
یك كبوتر بازی كه روی پشت بام كبوتر بازی می كند نگو خاك بر سرت آن عشقی كه در كله ی اوست در سر تو بود تو هم كبوتر باز بودی.
بنابراین مجرم را مسخره نكنید آن حال و هوایی كه در كله ی اوست در كله ی ما باشد ما هم مثل او می شویم. و لذا داریم: اگر كسی زناكار بود او را شلاق بزن ولی نگو خاك بر سرت برای این كه آن هیجانی كه به او دست داد به تو هم دست می داد شاید تو هم دست گل آب می دادی. شاید ما هم در كربلا بودیم جزء لشكر یزید بودیم. هنوز كه امتحان پیش نیامده است.
به هر حال زود كسی را مسخره نكنید. زن های شهر مسخره می كردند ولی خودشان كه یوسف را دیدند آبروریزی اش از زلیخا بدتر شد زود به كسی متلك نگویید.
یك كسی به من رسید گفت: شما سوار ماشین ضد گلوله نمی شوید گفتم تو را اگر ترورت كنند سوار ماشین ضد گلوله نمی شوی. گفت: چرا. گفتم: هر وقت ترور شد ضد گلوله می آید بیرون. الآن هم هیچ كس سوار ضد گلوله نمی شود جز دو سه نفر.
همه ی مسئولین الحمدلله سوار ماشین عادی می شوند. یك ترور شد همه ی مسئولین به كوری چشم منافقین سوار ماشین ضد گلوله می شوند. مثل چتر كه برف و باران آمدند دستمان می گیریم نیامدند نمی گیریم.
برنامه درسهایی از قرآن سال 27 . ج1، ص: 6
متلك نگویید خودتان هم باشید همان كار را می كنید. البته من نمی گویم همه ی كارها درست است كارهای غلط خیلی شده است اما این كه تو هم خیلی می گویی تو هم آدم خیلی خوبی نیستی.
یك جوان در مسجد آبروی یك آقایی را برد. گفت: این آقا میهمانی داشته در میهمانی چنین بوده است. وقتی آبرویش را برد. من به این جوان گفتم حالا این آقا را ولش كن. من ظهر می آیم خانه شما. گفت: بفرمایید. گفتم: چه می دهی بخوریم. گفت: هر چه بخواهید. گفتم: نه مثلاً چی. بعد دیدم گفت: مثلاً می گویم چلوكباب از بیرون می آورند. گفتم: خوب آن بنده ی خدا هم چلوكباب آورده بود. چه طور شد آن آقا كه می آورد بد است تو كه می آوری خوب است؟ گفت: زدی ها! گفتم: بله كه زدم. آخر تو آبروی آقا را می ریزی كه چرا میهمان داشته از بیرون چلوكباب آورد، فحش را دادی بالاخره بد، بد است، خوب، خوب است.
هر كس خواست هر كس را مسخره كند خودش را جای او بگذارد. پدر به پسرش نگوید چرا این قدر می روی دنبال بازی. خودت جوان بودی بازی نمی كردی؟
9- پرده دری كردن زلیخا و تهدید به زندان كردن یوسف
«قالَتْ فَذلِكُنَّ الَّذی لُمْتُنَّنی فیهِ وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ وَ لَئِنْ لَمْ یَفْعَلْ ما آمُرُهُ لَیُسْجَنَنَّ وَ لَیَكُوناً مِنَ الصَّاغِرینَ» (یوسف/32).
زلیخا وقتی زن ها دست هایشان را بریدند گفت: این آنی است كه شما مرا به خاطر آن مسخره می كردید. بعد گفت: حالا راستش را می خواهید راستش این است. من خلاصه سراغ یوسف رفتم بعد هم باز (از آن جا كه زن شاه است) باز هم قلدری كرد. گفت: اگر امتناع كند از آن چیزی كه من دستور دادم و گوش به حرف من ندهد باز هم زندانش می كنم و او را حتماً خوار می كنم. ببینید وقتی پرده دریده شد چه می شود، لذا در دعای كمیل داریم در اولین دعا می گوییم «اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِیَ الذُّنُوبَ الَّتِی تَهْتِكُ الْعِصَمَ» (مصباح المتهجد/ ص 844)بیامرز گناهی را كه پرده را پاره می كند.
دیگر این جا پرده پاره شده بود. اول می خواست یواشكی بگوید من عاشق هستم الآن در جلسه به همه ی خانم ها گفت: من عاشقم و اگر یوسف در اختیار من قرار نگیرد زندانیش می كنم. دیگر چون پرده پاره شده علنی می گوید. این معلوم شده است كه فشار شهوت آدم را به دیوانگی می اندازد. فشار شهوت جوری است كه زن شاه در جلسه ی علنی خانم های مصر، خودش با زبان خودش آبروی خودش را می برد.
می گوید: بله من علاقه دارم الآن هم علاقه دارم و باید او در اختیار من باشد و گرنه زندانش می كنم. این فشار شهوت است این تهدید به حبس است طاغوتی ها همیشه زور می گویند. می گوید باید اینطور كه ما می گوییم شود یا این كه چنین و چنان می كنیم.
اصولاً آدم عاشق شكست خورده دست به اینچنین كارهایی می زند. چون زلیخا در عشق شكست خورده بود به یوسف نرسیده بود آبرویش هم رفته بود حالا شده مار زخمی. و لذا در جلسه ی علنی گفت: زندانش می كنم. پرده پاره شد تهدید كرد عشق شكست خورده جریحه دار شده جسور شده كه از این كارها می كند.
برنامه درسهایی از قرآن سال 27 . ج1، ص: 7
10- یوسف زندان را بهتر از گناه كردن دانست
یوسف دید چه كند. عجب گیری افتاده است. گفت: خدایا من بروم زندان كه سالم باشم بهتر از این است كه گیر زن شاه باشم و این رقم در خطر باشم.
«قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنی إِلَیْهِ وَ إِلاَّ تَصْرِفْ عَنِّی كَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ الْجاهِلینَ» (یوسف/33).
خداوند انسان را یك بار امتحان نمی كند. یك بار با پول، یك بار با زور، یك بار با فقر، یك بار با شهرت، یك بار با گمنامی، یك بار آدم رأی می آورد، یك بار آدم رأی نمی آورد، یك بار در جنگ پیروز می شود، یك بار شكست می خورد، تمام رنگ ها و رنگ ها امتحان است. این جا یوسف یك بار در چاه افتاد یك امتحان است. حسادت برادرها یك امتحان است. عشق همسر عزیز مصر یك امتحان است. به اسم برده فروختن یك امتحان است. خدا دارد یوسف را دائماً امتحان می كند. این طور نیست كه بگوییم ما الحمدلله در جنگ پیروز شدیم. بله در یك جنگ پیروز شدی در پول ماندی.
در قرآن یك آیه داریم به كسانی كه رفتند جبهه. می گوید: كسانی كه رفتید جبهه در راه اسلام شمشیر زدید اگر دین دارید خمس بدهید. به رزمنده ای كه رفته می گوید دین داری!
بله به شما كه رفتی جبهه می گوید: اگر دین داری! یعنی ممكن است كسی در جبهه رفتن دین داشته باشد در خمس دادن دین نداشته باشد و لذا می گوید: اگر دین دارید.
آدم هست می گویدای لبو جار می زند برای لبو. می گویم اذان بگو می گوید: خجالت می كشم. می گویم: تو صبح تا شب ای لبو گفتی. یعنی یك كلمه صبح تا شب می گوید ولی در یك كلمه می ایستد. گفت: خدایا حاضرم بروم زندان.
شب اول انقلاب عكس حضرت امام بنیانگذار جمهوری اسلامی (ره) چاپ كرده بودند زیرش این آیه را نوشته بودند. خدایا زندان بروم بهتر است از این كه این ها دعوت به سكوت و سازش می كنند. یوسف گفت: خدیا زندان برای من بهتر از آن است كه. . . خدایا الآن دیگر بسیج شدند زن شاه خود شاه، همه ی زن های شهر بسیج شده اند كه آبروی مرا بریزند. خدایا اگر حیله ی این ها را از من دور نكنی من تنهایی به عنوان یك انسان به سوی آن ها تمایل پیدا می كنم. خدایا من هم یك انسان هستم اگر تو كمكم نكنی نخ پاره می شود خدایاتو كمكم كن. از این باز معلوم می شود اگر لطف خداوند نباشد حتی پیامبرها در معرض خطر هستند. همه باید خودشان را به خداوند بسپارند. نمی شود گفت: موتور سالم است لاستیك ها درست است برق آب. بله! امّا تو إن شاءالله بگو.
من مطالعه كردم همه را مثل برق حفظ هستم یك وقت باز می بینی رفوزه می شوی. هیچ وقت با تمهید مقدمات دل تان خوش نباشد. یك وقت می بینی همه ی مقدمات هست برق قطع می شود.
توكل یوسف، ایمان یوسف:
برنامه درسهایی از قرآن سال 27 . ج1، ص: 8
به خداوند پناه ببریم «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ» (فاتحه/6). یعنی خدایا ما را در راه راست قرار بده. راه مستقیم چیست؟ راه مستقیم این است كه آدم بگوید خدایا حفظم كن. صبح به صبح بگوییم خدایا حفظمان كن. بچه هایمان را حفظ كن.
در جلسه ی بعد إن شاءالله دنباله ی قصه را می گویم. و جلسه ی بعد جلسه ی آخر خواهد بود. ولی قصه ی ما تمام نشد. انصافش این است كه اگر ما می خواستیم قصه ی انیباء را بگوییم خود حضرت موسی یك ماه حرف داشت حضرت ابراهیم یك ماه حرف داشت. اما چون تلویزیون یكی یك شب گوش می دهد دو شب گوش نمی دهد این است كه نمی شود قصه را مسلسل وار گفت. به هر حال درس هایی كه از این نیم ساعت گرفتیم این است:
كه اگر خواستی كسی را نیش بزنی اول خودت را جای او بگذار بعد نیش بزن. حتی انبیاء برای حفظ از گناه باید به خداوند پناه ببرند. اگر دعوت به گناه و زندان شد. زندان از گناه بهتر است. من اگر در این كارخانه باشم باید گناه كنم.
آدم بیكار باشد بهتر از آن است كه با این مدیر عامل كار كند. آدم بیكار باشد بهتر از آن است كه در این مدرسه و شركت كار كند. همه جا رفاه به درد نمی خورد گاهی زندان باتقوا از رفاه و زندگی با گناه بهتر است. نه گاهی همیشه.
خدایا به ما ایمان بده كه بین گناه و رفاه همیشه مواظب باشیم و كناره بگیریم. خدایا خودت ما را حفظ كن. دخترهاو پسرهای ما را از همه ی بلیّات حفظ كن. الهی آمین
«والسلام علیكم و رحمه ی الله و بركاته»
کليه حقوق برای مرکز فرهنگی درسهایی از قرآن محفوظ است