استانهای قرآن، داستان حضرت یوسف (ع) - 3

بسم الله الرحمن الرحیم
در آستانه ی افطار امسال قصه می گفتیم رسیدیم به قصه ی یوسف. در آستانه ی آخر ماه رمضان بیننده ها بحث را خواهند دید.
گفتیم یوسف برادرهای حسودی داشت گفتند: چرا بابا یوسف رابیشتر از ما دوست دارد. گفتند چه كنیم. گفتند: بیایید بكشیم او را. حالا آیه ای كه برادر دارد برادر را می خواهد بكشد. ما هدفی داشتیم امسال كه قرآن را بیاوریم روی صفحه ی تلویزیون كه به مردم بگوییم دنباله ی قرآن بخوانید كه لب مبارك شما به آیات مبارك در ماه مبارك، مبارك شود. دم افطار هم التماس دعا.
1- تصمیم ناجوانمردانه برادران یوسف
برادرمان آقای رضاییان می خوانند شما هم بخوانید «اقْتُلُوا یُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً یَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبیكُمْ وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحینَ» (یوسف/9). حالا كه بابا یوسف را بیشتر دوست دارد بیایید بكشیم او را. یا ببریم او را در یك زمینی رهایش كنیم آن وقت اگر این كار را بكنیم محبت پدر مخصوص ما می شود این ها می خواستند دل پدر را جذب كنند گفتند بیایید او را بكشیم، بعد گفتند بعدش توبه می كنیم و آدم خوبی می شویم. خیلی ها می گویند بگذار من فحش بدهم او را بعد از او حلالیت می گیرم.
مالش را برمی دارم بعد می گویم راضی باش.
این ها پهلوی خودشان می گفتند: این كار را بكنیم بعد درست می شود.
2- حالات انسان در برابر نعمتی
انسان یك چیزی را كه دید چهار حالت پیدا می كند: انسان وقتی دید یك كسی یك نعمتی دارد چهار حالت دارد:
حالات انسان:
1- یك وقت می گوید: هم او داشته باشد نوش جانش هم من میل دارم داشته باشم.
این خیلی خوب است. این را می گویند غبطه. یعنی مردم دارند نوش جانشان من هم می خواهم داشته باشم
2- یك وقت می گوید: نه او نه من. می گوید من كه ندارم انشاء الله او هم كه دارد، نداشته باشد. این حسد است. حسد منفی است. غبطه مثبت است می گوید او دارد من هم داشته باشم او آره من هم آره. این مثبت است. حسد می گوید من كه ندارم او هم انشاءالله نداشته باشد این حسد است.
3- گاهی می گوید او داشته باشد او، بله. من، نه
این ایثار است. یعنی اگر من نداشته باشم طوری نیست بگذار مردم داشته باشند. من جایم تنگ است می شود ولی مردم سوار می شوند در اتوبوس. من بلند می شوم اما این پیرمرد، این خانم بچه دار می نشیند روی صندلی. این ایثار است.
4- او، نه، من، بله.
برنامه درسهایی از قرآن سال 27 . ج1، ص: 2
این بخل است. بخل یعنی من می خواهم داشته باشم مردم نداشته باشند. این بخل است.
پس آدم چهار حالت دارد: یا غبطه، یا حسرت، یا ایثار، یا بخل.
اینها گفتند: ما كه پهلو بابا نداریم بگذار بابا هم یوسف هم نداشته باشد.
3- درسی كه از عمل برادران یوسف باید بگیریم
از این درس می گیریم كه فكر خطرناك آدم را به دردسر می اندازد به خطر می اندازد.
اول این ها فكر كردند كه یوسف محبوب تر است. این فكر آن ها را وادار كرد.
اگر می خواهید گناه نكنید فكر گناه هم نكنید. چون فكر مثل دود است. دود اگر در یك اتاق بماند سیاه می كند. اگر می خواهید اتاق سیاه نشود باید دود از اتاق برود بیرون.
فكر گناه مثل دود است دود یك جا باشد اتاق را سیاه می كند فكر بد آدم را به عمل بد وادار می كند. و لذا اگر فكر بد را از سرتان بیرون نكنید مثل ان است كه دود سیاه را از اتاق بیرون نكنید. می ماند و می ماند تا سیاه می شود. حسادت آدم را به برادر كشی می كشاند این خیال می كند اگر یوسف را بكشد آبرودار می شود. می دانید حسود كارش چیست؟ حسود اول با خدا درگیر است. به خدا می گوید خدایا چرا به او دادی. حسود اول مخالفتش با خداست.
پس طرحی بود كه یوسف را بكشیم.
4- پیشنهاد به چاه انداختن یوسف
یكی گفت: نكشیدش در چاه بیندازیمش. «قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا یُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فی غَیابَتِ الْجُبِّ یَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّیَّارَه یِ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلینَ» (یوسف/10).
یكی از این یازده تا برادر گفت: نكشید یوسف را حالا اگر می خواهید ضربه اش بزنید لااقل این را ببریم بگذاریم در جبّ یعنی چاه خاكی چاهی كه سنگی چنین نیست غیابت آخر چاه نزدیك آب تاقچه می كنند این را ببریم بگذاریم در تاقچه های دو چاه، بعضی از كاروان هایی كه می روند آب بكشند او را بیرون خواهند آورد. نكشید در چاه پرتاب كنید.
از این آیه معلوم می شود كه اگر جلوی گناه صد در صد را نمی شود گرفت لااقل جلوی چند درصد را می شود گرفت.
می گوییم آقا این نوار حرام است خاموش كن، خاموش نمی كند، می گوییم كمش كن. اگر یك كسی هم موهایش بیرون است هم جوراب پایش نیست بگوییم خانم بی جوراب بیرون نیا. اگر دو تا گناه می كند اگر می توانی جلوی یكی از آن را بگیری جلوی یكی را بگیر. این هم بركاتی از نهی منكر است.
این جا نهی از منكر كرد گفت: نكشید. كشتن یوسف منكر بود. این برادر جلوی منكر را گرفت یوسف را نكشتند یوسف را كه نكشتند یوسف زنده ماند و یك مملكت را از قحطی نجات داد. این از بركت نهی از منكر است.
البته یكی گفت نكشید چون مطمئن بود غیر از این طرح بدهد گوش به حرفش نمی دهند.
گفتن خوب پس برویم پهلوی بابا یوسف را تحویل بگیریم.
5- برادران به بهانه بازی یوسف را بردند
برنامه درسهایی از قرآن سال 27 . ج1، ص: 3
«قالُوا یا أَبانا ما لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلی یُوسُفَ وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ» (یوسف/11).
آمدند پهلوی یعقوب گفتند: یوسف را به ما بده برویم گردش.
گفت: نه من نمی دهم.
گفتند: ای بابا چرا شما به ما اطمینان ندارید. ما ناصح و خیرخواه تو هستیم.
هر كس پوچ تر است تبلیغاتش هم بیشتر است به هرشعاری نمی شود گول خورد.
نمی گوید ما خرابیم می گوید تو اشكال داری كه به مااطمینان نداری. یعنی گناه را گردن پدر می اندازند.
خائف همیشه گناه را بر گردن دیگری می اندازد.
«أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» (یوسف/12).
یوسف را فردا بفرست باید برویم مراتع بگردیم و بازی كنیم ما از جان او حفاظت می كنیم. اگر گفتند در قرآن آیه ای برای ورزش است. این آیه است. حضرت یعقوب نگفت نخیر گردش ممنوع ورزش ممنوع. نه یعنی بهترین منطقی كه یعقوب آرام شد و قبول كرد یوسف را بفرستد، این كه بچه ها آمدند اسم ورزش را بردند. و یعقوب نیاز احساس بچه ها به ورزش را احساس كرد.
نگفت نروید ورزش. آخه بعضی از پدرها به بچه هایشان می گویند نرو ورزش. حق نداری بروی ورزش از این آیه معلوم می شود ورزش حق انسان است حق جوان و نوجوان است.
و از این آیه معلوم می شود پدرها باید اجازه بدهند به ورزش بچه ها و گرنه یعقوب به بچه هایش می گفت ورزش حرام است یا مكروه یا اگر می خواهید بروید یوسف نباید ورزش كند.
این كه گاهی انتقاد می كنند به ورزش این است كه ورزش از عبادت جدا شده كه الآن هم دارد قاطی می شود. الحمدلله از بركات انقلاب این بود كه در یك سالن صدهزار نفری چند تا نماز جماعت هم دیده شد.
ورزشكارانمان باید همان طور كه گل زدن را نشان می دهند، نماز خواند نشان را هم نشان دهند.
هم گل بزنند هم نماز بخوانند.
امروز به اسم دارد، اسلحه به دیپلمات ها می دهند رد و بدل می كنند. به اسم دیپلمات كارهای جاسوسی می كنند. به اسم مستشار نظامی توطئه می كنند به اسم حقوق بین الملل از مزدورانشان حمایت می كنند به اسم كارشناس اقتصادی كشورهای ضعیف را فلج می كنند. به اسم سمپاشی باغات میوه را می سوزانند.
به اسم اسلام شناس، اسلام را وارونه جلوه می كنند. آن ها هم به اسم ورزش یوسف را از بابا گرفتند.
6- یعقوب گفت می ترسم گرگ او را بخورد
«قالَ إِنِّی لَیَحْزُنُنی أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخافُ أَنْ یَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ» (یوسف/13).
یعقوب گفت: من از دوری او غصه می خورم. می ترسم او را ببرید و می ترسم گرگ بخورد او را و می ترسم شما غافل شوید مشغول بازی باشید، یوسف را گرگ بخورد.
برنامه درسهایی از قرآن سال 27 . ج1، ص: 4
یعقوب یوسف را دوست داشت ولی بالاخره بچه باید استقلال داشته باشد باید خودش برود گاهی بچه باید از پدر جدا شود باید خودش انتخاب كند باید. . . گفت: می ترسم گرگ بخورد او را.
امام صادق می فرمود: اگر حضرت یعقوب نمی گفت می ترسم گرگ بخورد او را، آن ها به فكرشان نمی آمد كه بگویند گرگ خورده او را. چون گاهی وقت ها آدم می رود بیرون به بچه می گوید: من رفتم دست به كیسه ی من نگذاری بعد می گوید: نه بعدوقتی پدر می رود می گوید ببینم در كیف چه هست كه گفت دست نزنی. هر جا دو تا قفل است پیداست یك خطری. . . اصلاً رد گم كردن خیلی بهتر است. زن ها كه می خواهند اگر بروند جایی، میهمانی، گاهی طلا را در گونی زغال قایم می كنند كه دزد كه می آید رد گم كند. دزد می رود اتاق را می گردد بعد معلوم می شود طلا لای زغال ها بود. گفت: من می ترسم گرگ بخوردش.
در هر زمانی برای یوسف ها گرگ هایی هستند. یوسف را به اسم بازی دزدیدند. بچه های ما را هم ممكن است به اسم بازی بدزدند. یوسف را پرت كردند بچه های ما را هم از هدف پرت می كنند. اگر می گوید یوسفی بود یعنی بچه ها همه ی شما یوسف هستید. اگر می گوید یوسف را بردند یعنی بچه ها همه شما را می برند.
اگر می گوید به اسم ورزش، به اسم ورزش.
باید مواظب باشیم در هر زمانی یوسف هایی است و گرگ هایی هست و حسودانی.
در هر زمانی برای یوسف های هر زمان، توطئه هایی است.
«قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَه یٌ إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ» (یوسف/14).
گفتند: ما عصبه هستیم یعنی ما یك شبكه ای هستیم همدیگر را نگه داشتیم ما یك گروهی هستیم. مگر می شود گرگ بخوردش. واقعاً اگر ما ده تا برادر دوست و همفكر. برادر كوچك مان را گرگ بخورد پیداست خیلی آدم های خاسر هستیم. یعنی شخصیت و آبرو و سرمایه ی خودمان را از دست دادیم مفت.
ما ده نفریم به تو قول می دهیم نمی گذاریم گرگ بخوردش ما هستیم. شما یوسف را بفرست برویم ورزش. یوسف را دارند می برند.
7- برادران یوسف را در ته چاه قرار دادند
«فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ یَجْعَلُوهُ فی غَیابَتِ الْجُبِّ وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ» (یوسف/15).
یوسف را بردند. اجماع كردند یعنی همه یك رأی دادند اتفاق آرا كه بگذاریدش روی تاقچه اما باز خدا پدرشان را بیامرزد كه پرتش نكردند بردنش توی آن تاقچه چون اول گفتند كه یوسف را از بالا چاه پرتش كنند. ولی وقتی یوسف را آوردند حالا خدا به دل این ها رحم انداخت پرتش نكردند بردند توی تاقچه «یَجْعَلُوهُ» . طرح «أَلْقُوهُ» بود، عمل «یَجْعَلُوهُ» شد. یعنی برنامه این بود كه یوسف را از بالای چاه پرت كنند ولی یوسف را بردند توی تاقچه ته چاه گذاشتند.
برنامه درسهایی از قرآن سال 27 . ج1، ص: 5
ما وحی كردیم به یوسف. از این آیه معلوم می شود كه حضرت یوسف در بچگی پیامبر بود كه خداوند به او وحی می كند. وحی كردیم كه غصه نخور ما آینده. گاهی وقت ها به كسی وحی می شود دوازده فروردین ریختند مدرسه ی فیضیه را قلع و قمع كردند عمال شاه استاد ما می گفت: رفتیم خدمت امام گفتیم: آقا ریختند در فیضیه كشتند شكستند زدند خراب كردند امام فرمود: من شاه را تنبیه می كنم.
آخه آن زمانی كه امام فرمود من شاه را تنبیه می كنم. استاد ما می گفت آنچنان امام فرمود من شاه را تنبیه می كنم، انگار اختیار همه ی خورشید و ستاره ها دست امام است. و انگار در یك لحظه می تواند اراده كند شاه سقوط كند. یعنی این قدر به خودش مطمئن بود.
یوسف به خودش مطمئن بود چون به او الهام كردیم سرنوشت این ها روشن می شود نمی دانند چه كردند. این ها با سرنوشت خودشان بازی كردند. این ها خودشان را بدبخت كردند.
این ها اراده كردند تو نباشی ولی خداوند اراده كرده او باشد. همه اتفاق آرا ولی خداوند چیز دیگر می خواهد به اتفاق آرا گفتند: شاه بماند. خدا اراده كرد شاه نماند. به اتفاق آرا همه گفتند: جمهوری اسلامی نماند خداوند اراده كرد جمهوری اسلامی بماند. ما وحی كردیم كه آن ها را از آینده خبر خواهی داد كه حق با كیست. آن زمان كه تو را نشناختند.
آخه این ها بعد از سی، چهل سال گفتند: تو همان یوسفی هستی كه ما در چاه انداختیم سی سال پیش. به آن ها خبر خواهی داد سرنوشت را. اینجا خداوند می خواهد یك شیرین كاری كند. تمام دست ها می خواهند نابود كنند ولی خدا می خواهند نابود نكند. ببینیم چه كسی برنده است. یوسف را گذاشتند در چاه و شب آمدند پهلوی بابا.
8- برادران گریان نزد پدر آمدند و گفتند: گرگ یوسف را خورد
«وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً یَبْكُونَ» (یوسف/16).
آمدند پهلوی پدر در حال گریه. شب آمدند گریه كنان. این آیه مال جو سازی است اگر گفتند قرآن برای جو سازی آیه دارد. این آیه اش است. هم شب را انتخاب كردند هم اشك ریختند یك قیافه ای درست كردند كه الآن هم اداره آگاهی این طوری است یك كشته كه می بیند آن كسی كه بالای كشته از همه بیشتر گریه می كند می گوید این خودش است.
در خانه هر كسی كه قرآنش بزرگتر است پیداست این از همه كمتر قرآن می خواند. چون آدم تارك الصلاه مهر و تسبیح خیلی جمع می كند. «وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً یَبْكُونَ» . گریه كردند و شب آمدند كه بابا جان نمی دانی كه چه شد.
«قالُوا یا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنا یُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ كُنَّا صادِقینَ» (یوسف/17). گفتند: باباجان ما رفتیم مسابقه بدهیم. پیداست مسابقه زمان حضرت یوسف هم بوده. و مسابقه حلال است.
پیداست زمین ورزش بود كه یوسف را پهلوی اثاثیه و كفش ها گذاشتند. چون در صحرا كه احتیاج نیست مواظب وسایل و كفش ها شد آن جا كه جمعیت زیاد است محافظ می خواهد. پیداست زمین ورزش بود. و جمعیت زیاد بود لازم بوده كه كفش ها را كسی مواظبت كند. اگر واقعاً آن جا جمعیت زیاد بود و زمین ورزش بود آن جا كه گرگ نبود این ها قاطی
برنامه درسهایی از قرآن سال 27 . ج1، ص: 6
كردند. در یك بیان گفتند گرگ بود در صحرا است و در صحرا جمعیت نیست. خلاصه قسم حضرت عباس را قبول كنم یا دم خروس را. آدم درغگو كم حافظه است. خلاصه. گفتند: باباجان ما رفتیم مسابقه و یوسف را پهلوی كفش ها گذاشتیم.
حالا به مناسبت پهلوی كفش ها یك حدیث بخوانم. حدیث پهلوی كفش ها. عده ای رفتند مكه كفش های شان را گذاشتند و یك نفر را گذاشتند پهلوی كفش ها. رفتند مشغول طواف شدند. دور خانه ی خدا طواف كردند. امام صادق فرمود: تو كه حفاظت از كفش ها كردی ثوابت كمتر از طواف آن ها نیست.
یك نفر اگر مسول یك موسسه ای، دژبانی. پمپ بنزینی، انباری، سازمانی، مرزی، جاده ای دارد حفاظت می كند، نگوید این چه شغلی است كه ما داریم نه سیزده بدر داشتیم نه سال تحویل داشتیم نه شب احیا داشتیم نه عاشوار داشتیم عجب شغل نكبتی داریم، امام صادق فرمود: تو كه از كفش ها حفاظت می كنی ثوابت از آن ها كمتر نسیت.
كسی مریض شد در مدینه از زوارهای پیامبر (ص) یك نفر ماند تا پرستاری كند بقیه رفتند سر قبر پیامبر (س) زیارت.
امام فرمود: تو كه برای مریض سوپ پختی ثوابت كمتر از آن هایی كه زیارت كردند، نیست. ستاد نماز جمعه یك وقت احساس نكند كه ما مدت هاست از نماز محروم هستیم. شما كه خیابان را حفاظت می كنی. نماز جمعه را، فرش هایش را، حفاظتش را، خطبه هایش را، برقش را، بلندیش را. . . شما كه برای نماز جمعه خدماتی می كنید، ثوابت كمتر نیست. تازه ستاد نماز جمعه مال گام اولش است. به امید روزی كه ستاد نماز جمعه ستاد واقعی شود. من بگویم ستاد واقعی چیست؟ این است:
1- كنار نماز جمعه یك مهد كودك باشد كه آن زنی كه می آید نماز جمعه گیر یك بچه ی دو ساله نباشد.
یك موسسه ای باشد كه بچه ها را نگه دارد ما اگر از بچه ها نگه داری كنیم هزاران زن كه به خاطر بچه دو ساله سه ساله نمی تواند نماز بیایند، می آیند.
2- به امید روزی كه در ستاد نماز جمعه از دانشگاه و آموزش و پرورش عضو باشند.
یكی از اشتباهات جمهوری اسلامی این است یعنی اشتباهات ستاد نماز جمعه این است كه یك قشر مخصوص هستند همه حزب اللهی و آدم های خوبی هستند اما نسل نو در بعضی از ستادها وجود ندارد. باید نماز جمعه را هر جمعه یك دبیرستان یك روز نماز جمعه در دانشگاه آزاد یك روز دانشگاه دولتی یك روز هنرستان یك روز تربیت معلم یك روز خانه كارگر. . . هر روزی ستاد نماز جمعه باید یكی باشد كه همه ی این كار خیر را شریك كند مثلاً اگر نماز جمعه را بدهند به نهضت سواد آموزی یك روز، آن روزی كه اقامه نماز جمعه مال نهضت سواد آموزی است من خودم را به آب و آتش می زنم تمام نیروهای نهضت را می آورم و سعی می كنم نماز جمعه ی من بهتر از آن یكی باشد. یا او بهتر از این باشد. و یك مسابقه در راه خیر بوجود می آید. و این خیرات رقابت نیست. چشم و هم چشمی در كار خیر خوب است. شما ده تا سلام می كنید من یازده تا سلام كنم او دوازده تا سلام كند.
برنامه درسهایی از قرآن سال 27 . ج1، ص: 7
به هر حال نماز جمعه باید تركیبی از نیروها باشد. یك روز نماز جمعه مال سپاه باشد، نماز جمعه قیامت می شود، یك روز مال ارتش باشد، قیامت می شود. این كه نماز جمعه چند نفر شدند از اول انقلاب و تكان هم نخوردند همه آدم های خوبی هستند اما گیر این است كه یك حلقه به هم بسته ای است تا حلقه باز نشود نماز جمعه رونق نمی گیرد.
در كارخانه ها انجمن اسلامی ها همین گیر را دارند. امام زمان كه ارث پدر كسی نیست كه بگو آقا چراغان امام زمان را شما كنید. امام هادی را شما، امام جواد را او، امام صادق را او. . .
ما همه را باید دستشان را به حب و بغض و اظهار عشق نسبت به اهل بیت و قرآن و اسلام باز كنیم. چون یك عده همه ی زحمت ها را می كشند و یك عده هیچ زحمت نمی كشند. تقسیم باید شود.
خیلی خوب.
ما رفتیم مسابقه بگذاریم یوسف را پهلوی اثاثیه گذاشتیم گرگ خوردش. اگر هم ما راست می گوییم تو گوش به حرف ما نمی دهی.
پیداست خودشان هم می دانند كه یعقوب كسی نیست كه با این جو سازی ها و گریه و دروغ و قسم كلاه سرش برود.
از این آیه معلوم می شود به هر اشكی تكیه نكنید. چون برادرهای یوسف آمدند گریه كردند. از این آیه معلوم می شود گریه ی قلابی هم داریم. اگر گفتند در قرآن گریه قلابی دارید بگویید: بله گریه ی برادران یوسف.
9- پیراهن یوسف را آغشته به خون دروغی آوردند
«وَ جاؤُ عَلی قَمیصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمیلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلی ما تَصِفُونَ» (یوسف/18).
پیراهن یوسف را آوردند. این پیراهن یوسف در قصه ی یوسف چند جور پیراهن بازی می كند. یك جا این جا كه پیراهن را با خون بزغاله قاطی كردند یك جا وقتی زلیخا دوید پیراهن یوسف پاره شد آن جا پیراهن آبروی یوسف را حفظ كرد. یك جا پیراهن چشم یعقوب را شفا داد.
این قصه ی پیراهن در قصه ی یكی از كارگردان های این معركه، پیراهن است. سه چهار تا مسئله، پیراهن است. پیراهن را آوردند با خون دروغی.
می گویند: وقتی یعقوب پیراهن را دید گفت: عجب گرگ با انصافی بوده كه یوسف را پاره كرده اما پیراهنش را پاره نكرده.
خدا رحمت كند آیت الله عظمی گلپایگانی را می گفت: یكی كسی هی می آمد می گفت برای صغیرها پولی بده برای بچه یتیم ها پول بده. یك سال دو سال سه سال ده سال بیست سال سی سال یك روز آیت الله عظمی گلپایگانی به این مرد گفت: این صغیرها، كبیر نمی شوند. آخر تو سی سال از ما پول می گیری.
حالا. حضرت یعقوب گفت: عجب گرگی بوده كه یوسف را پاره كرده ولی پیراهن یوسف پاره نشده. پیرمردهای عمیق و عاقل كلاه سرشان نمی رود. یعقوب از راه غیب از راه وحی فهمید یوسف زنده است ولی اگر می گفت یوسف زنده است
برنامه درسهایی از قرآن سال 27 . ج1، ص: 8
این ها می رفتند یك سنگی هم می انداختند روی سرش كه حالا گفته اند گرگ خورده او را، كار را یكسره كنند كه دروغگو درنیایند. یعقوب فهمید كه یوسف زنده است ولی چیزی نگفت كه این ها حساس نشوند اما گفت:
«فَصَبْرٌ جَمیلٌ» . صبر جمیل چیست؟ صبر جمیل این است كه دل بسوزد اما چیزی، دری وری نگوییم. داغ، آدم می بیند دلش می سوزد گریه هم می كند ولی به خدا نمی گوید خدایا این چه كاری بود چرا همچین كردی. می گوید: خدایا تسلیم هستم. دلم می سوزد ولی هر چه تو می خواهی همان است.
صبر جمیل این است كه دل می سوزد ولی چیزی بر خلاف رضای خدا نگوییم.
خب فعلاً تا گریه ی یعقوب رسیدیم ادامه ی بحث را جلسه ی بعد می گوییم.
«والسلام علیكم و رحمه ی الله و بركاته»
کليه حقوق برای مرکز فرهنگی درسهایی از قرآن محفوظ است