داستانهای قرآن، داستان حضرت موسی (ع) - 7

بسم الله الرحمن الرحیم
در محضر مبارك كارگران عزیز و خانواده های محترم شهدا و دختران عزیز شاهد هستیم. بحث ما در ماه رمضان امسال، درباره ی داستان انبیاء است. ما دو جلسه درباره ی حضرت آدم و دو جلسه هم درباره ی حضرت نوح گفتیم. چند جلسه هم درباره ی زندگی حضرت موسی صحبت كردیم. در جلسه ی قبل سیمای فرعون را گفتیم. سیمای موسی را هم در این جلسه بگوییم.
1- اخلاص حضرت موسی (ع)
قرآن درباره ی سیمای حضرت موسی می فرماید: «وَ اذْكُرْ فِی الْكِتابِ مُوسی إِنَّهُ كانَ مُخْلَصاً» (مریم/51)خالص بود. مسئله خلوص خیلی ارزش دارد. مثل مسجدی كه بر اساس اخلاص ساخته شود یا اشكی كه خالص باشد. خالص بودن كار خیلی مهم است. خدا آیت الله العظمی گلپایگانی را رحمت كند. دكتر گفت: در چشمت قطره بریز. ایشان فرمود: نیم ساعت دیگر می ریزم. دكتر گفت: چرا الآن قطره را نمی ریزی؟ فرمود: الآن یك موقعی است كه واعظ می خواهد بیاید و روضه ی امام حسین (ع) را بخواند. این قطره پاك است ولی من نمی خواهم اشكی كه برای امام حسین می ریزم با چیز دیگر مخلوط باشد. می خواهم اشكم برای امام حسین (ع) خالص باشد. آن چیزی كه مملكت ما را حفظ كرد، اخلاص امام و امت و بسیجی ها و عزیزان بود. «كانَ مُخْلَصاً» اخلاص مهم است. «وَ قَرَّبْناهُ نَجِیًّا» (مریم/52). از بندگان مقرب بود.
2- سوز و تعهد حضرت موسی (ع)
در موسی سوزی بود كه در دیگران نبود. خداوند به موسی می گوید: ای موسی می دانی برای چه تو را پیامبر كردم؟ می گوید: نه! می فرماید: چون تو دلت برای دیگران می سوخت.
سوز و تعهد و درد ارزشی والا دارد. در كاشان اگر كسی بخواهد به كسی فحش بدهد می گوید: برو بی درد. یعنی بی دردی بد است و سوز داشتن و درد داشتن یك ارزش است. وقتی آدم بشنود كه فلان حادثه رخ داده است، باید غصه بخورد. ای موسی می دانی چرا تو را از مقربین قرار دادم؟ برای اینكه سوز داشتی. «قالَ یا مُوسی إِنِّی اصْطَفَیْتُكَ عَلَی النَّاسِ بِرِسالاتی وَ بِكَلامی فَخُذْ ما آتَیْتُكَ وَ كُنْ مِنَ الشَّاكِرینَ» (اعراف/144). تو منتخب من هستی. «وَ أَنَا اخْتَرْتُكَ فَاسْتَمِعْ لِما یُوحی» (طه/13). اصلاً من تو را در میان مردم انتخاب كردم. خداوند حكیم است. بی خود كسی را برنمی گزیند. اگر كسی وقت سحر بلند شود و در اتاق خالی، وقتی همه خواب هستند دو ركعت نماز شب بخواند، پیداست كه در میان كسانی كه خواب هستند، خداوند تو را برگزید كه با او حرف بزنی. در میان افرادی كه نماز می خوانند و حواسشان جای دیگر است، یك دل به خدا توجه كرده است. پس معلوم است كه خداوند به آن دل نظر كرده است. امام زین العابدین در مناجات خود در سحرهای ماه رمضان می خواند و می گوید: خدایا چرا من در سر نماز كسل و خواب آلود هستم؟ نكند تو مرا از خانه ی خودت طرد كنی. خداوند افراد خاصی را برمی گزیند. خداوند راجع به موسی
برنامه درسهایی از قرآن سال 27 . ج1، ص: 2
می فرماید: «سَلامٌ عَلی مُوسی وَ هارُونَ» (صافات/120). سلام و درود بر موسی و برادرش هارون! می گوید: «أَنْتُما وَ مَنِ اتَّبَعَكُمَا الْغالِبُونَ» (قصص/35). موسی و هارون! گرچه شما در ظاهر لباس ساده و چوپانی پوشیدید و در كاخ رفتید و فرعون ابرقدرت را دعوت كردید، اما او با آن كاخ فرو می ریزد و شما با همین عصای چوپانی پیروز می شوید. حزب الله پیروز خواهد شد. بالاخره كار موسی و فرعون این طور شد.
فرعون زیر بار نرفت و موسی را كه با یارانش بودند، تحت تعقیب قرار داد. به دریا رسیدند. موسی گفت: چه كار كنم؟ جلوی ما دریا است. پشت سرمان هم ارتش فرعون است. خداوند به موسی گفت: عصایت را در دریا بینداز. موسی عصا را به دریا زد. آب دریا روی هم سوار شد. وسط دریا خشك شد. موسی با یارانش از دریا عبور كردند. فرعون هم دنبال موسی عبور كرد تا موسی را دستگیر كند. همین كه موسی و یارانش از آب رد شدند، اینها وسط دریا رسیدند، آب ها كه مثل دیوار روی هم انباشته شده بودند، بر هم سوار شدند و فرعون و یارانش غرق شدند. معنای «وَ الْعاقِبَه یُ لِلْمُتَّقینَ» (اعراف/128)این است. در طول تاریخ موسی هست. در طول تاریخ فرعون هست.
3- آشنایی موسی (ع) با خضر (ع) و درخواست شاگردی كردن موسی (ع)
در این جلسه می خواهم خاطره ای از موسی بگویم. در قرآن كه صد و چهارده سوره دارد سوره ای به نام سوره ی كهف داریم. از آیه شصت و چهار به بعد این قصه را از سوره ی كهف می گویم. «فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَیْناهُ رَحْمَه یً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً» (كهف/65). حضرت موسی به یكی از بندگان خدا رسید كه رحمت خدا شامل حال او شده بود. او به مقام نبوت رسیده بود و از طرف ما علوم زیادی به او داده شده بود. موسی یك معلم به نام خضر پیدا كرد. خداوند به موسی توفیق یك معلم خوب را داد. پیدا كردن معلم خوب یكی از توفیقات است. موسی به خضر رسید و خضر معلم موسی شد.
از این آیه می شود فهمید كه انسان هرچه قدر باسواد باشد، باز هم دست بالای دست بسیار است. موسی پیامبر اولوالعزم است و قرار است شاگردی كند.
بسیاری از تحصیل كرده های ما نمی توانند قرآن بخوانند. حتی اگر سطح معلوماتشان بالا باشد. ولی افرادی كه سطح معلوماتشان متوسط است می توانند قرآن را بخوانند. اشكال ندارد كه ما به خاطر قداست ماه رمضان روزی نیم ساعت قرآن بخوانیم. مقام موسی از خضر بالاتر است ولی شاگرد حضرت خضر است.
موسی به حضرت خضر گفت: «قالَ لَهُ مُوسی هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلی أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً» (كهف/66). موسی گفت: اجازه می دهی كه من شاگردت شوم؟ می گوید: شاگرد نسبت به استاد باید ادب داشته باشد.
من برای آموزش و پرورش موفق یك مثال می زنم. اگر خواستید ببینید آموزش و پرورش موفق هست یا موفق نیست، امتحان كنید. ببینید ادب دبستانی ها نسبت به معلمشان بیشتر است یا راهنمایی ها؟ دبستانی ها. ببینید ادب راهنمایی ها نسبت به معلم بیشتر است یا دبیرستانی ها؟ راهنمایی ها. اگر كسی باسواد شود و ادب او بیشتر شود، این علم، علم مفید است. اما اگر كسی باسواد شود ولی روز به روز پرروتر شود، معلوم است علمش مفید نیست. علم مفید علمی است، كه
برنامه درسهایی از قرآن سال 27 . ج1، ص: 3
آدم هرچه باسوادتر می شود، ادبش هم بیشتر شود. یعنی بچه های هجده ساله باید نسبت به پدرشان مودب تر از بچه های ده ساله باشند. چون پدر و مادر به یك بچه ی هجده ساله بیشتر خدمت كرده اند. تو كه هجده سال از زحمات پدر و مادر كمك گرفتی، باید مودب تر از كسی باشی كه پنج ساله است. با كمال تأسف خیلی از شاگردها و بچه ها همین كه رشد می كنند، پرروتر می شوند.
حدیث داریم: با پدرانتان آرام حرف بزنید. صدای خود را از صدای پدرتان بالاتر نبرید. خیره به پدرتان نگاه نكنید. نگاه به صورت پدر و مادر عبادت است. نگاه به معلم، ارزش دارد. سه چیز بوسیدنی است: 1- در كلاس 2- دست معلم 3- كتاب
4- شرط حضرت خضر برای موسی (ع) و پذیرش شرط از جانب موسی (ع)
موسی به خضرگفت: اجازه می دهی كه من از شما پیروی كنم؟ گفت: یك شرط دارد. از چیزهایی كه خداوند به تو یاد داده است، به من هم یاد بدهی. معلوم است كه علم باید رشد داشته باشد. اگر آدم باسواد شود ولی رشد او زیاد نشود، آن علم مفید نیست.
نزد علامه طباطبایی صاحب تفسیر المیزان رفتم. گفتم: قرآن می گوید: «إِنَّما یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ» (فاطر/28). عالم از خدا می ترسد.
من اول طلبیگی خود كه علمی نداشتم، تقوایم بیشتر بود. سر نماز حال دیگری داشتم. گریه می كردم و توجهم بیشتر بود. الآن كه طلبه شدم و باسواد شدم، سر نماز حواس من جای دیگری است. اول طلبگی خود حضور قلبم در نماز بیشتر بود. قرآن می گوید: هركس باسواد می شود خوفش از خدا بیشتر می شود. پس معلوم است كه این آیه ی قرآن در من پیاده نشده است. علامه طباطبایی فرمود: آن چه تو خوانده ای، علم واقعی نبوده است. اگر علم واقعی بود، هرچه باسوادتر می شدی تقوایت نیز بیشتر می شد. علم واقعی این است كه به انسان رشد بدهد.
موسی به خضر گفت: اجازه می دهی كه شاگرد تو شوم؟ تا از چیزهایی كه خداوند به تو یاد داده است به من هم یاد بدهی تا من هم رشد پیدا كنم. خضر گفت: «قالَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطیعَ مَعِیَ صَبْراً» (كهف/67). تو صبر نداری و شاگرد كم حوصله ای هستی. من كارهایی را خواهم كرد كه تو تحمل آن را نداری. ممكن است من دست به كاری بزنم. حرفی بزنم یا عملی از من سر بزند كه تو خیال كنی این عمل درست نیست. كم حوصلگی نكن. گفت: «وَ كَیْفَ تَصْبِرُ عَلی ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً» (كهف/68). تو صبر نداری، عذر داری. عذر تو این است كه خبر از اسرار نداری. كسی كه خبر از اسرار ندارد می گوید: چرا چنین می كند؟ مثل مكانیكی كه دارد ماشین را باز می كند و یك بچه ی دو ساله می گوید: پدر چرا او ماشین را به هم می زند. این بچه از اسرار خبر ندارد. بسیاری از افرادی كه صبرشان كم است، از اسرار خبر ندارند. موسی گفت: من شاگرد تو می شوم. قول می دهم كه صبر بكنم. اینها گفتگو و گزینش قبل از مصاحبه است. دانشجو وقتی می خواهد وارد دانشگاه شود، باید یك مقدار با استاد صحبت كند. «قالَ سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً وَ لا أَعْصی لَكَ أَمْراً» (كهف/69). گفت: به خواست خدا صبر می كنم. نگفت: من صابر هستم. گفت: ان شاءالله صابر هستم.
برنامه درسهایی از قرآن سال 27 . ج1، ص: 4
یعنی صبر می كنم ولی خدا باید به من كمك كند. خانواده های شهدا! خدا به شما كمك می كند. پس صبر كنید. انسان هیچ چیز از خودش ندارد. اگر خدا كمك كند، دل را آرام نگه می دارد. به ما گفته اند كه هر كاری می كنید، ان شاءالله بگویید.
می گویند هواپیما در فرودگاه تا چند دقیقه دیگر می نشیند. گفتم: بگو ان شاءالله! گفت: ان شاءالله نمی خواهد. كامپیوتر نشان می دهد. گفتم: در هر كشوری هواپیمایش سقوط می كند. آن هواپیما هم كامپیوتر دارد. اگر خداوند غضب كند، هواپیما و خلبان و كامپیوتر باهم سقوط می كنند. رفت گفت: ان شاءالله هواپیما چند دقیقه دیگر در فرودگاه می نشیند. كشورهای دیگر انشاءالله می گویند. جمهوری اسلامی خجالت می كشد كه ان شاءالله بگوید. تا ان شاءالله نگویید، هیچ كاری درست نمی شود. چون همه چیز در دست خداست. «قالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنی فَلا تَسْئَلْنی عَنْ شَیْ ءٍ حَتَّی أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِكْراً» (كهف/70). حضرت خضر گفت: پس شروع كنیم. آموزش را شروع كنیم به شرط اینكه وقتی شاگرد من می شوی، چیزی از من نپرسی. خودم می گویم. پس تو حوصله كن. گفت: باشد. قول می دهم كه حوصله كنم.
5- اتفاق سه حادثه در همراهی موسی (ع) و خضر (ع)
موسی و خضر معلم و شاگرد شروع به حركت كردند. «فَانْطَلَقا حَتَّی إِذا رَكِبا فِی السَّفینَه یِ خَرَقَها قالَ أَ خَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً» (كهف/71). با هم حركت كردند. از این پیداست كه لازم نیست معلم و شاگرد حتماً سر كلاس باشند. گاهی هم معلم و شاگرد باید به اردو بروند. خیلی حرف ها را آدم باید در راه یاد بگیرد. با هم سوار كشتی شدند. حضرت خضر شروع به سوراخ كردن كشتی كرد. موسی گفت: سوراخ می كنی كه آب وارد كشتی شود؟ آب كه بیاید همه با هم غرق می شویم! می خواهی اهل كشتی را غرق كنی؟ خیلی كار بیخودی می كنی. حضرت خضر گفت: «قالَ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطیعَ مَعِیَ صَبْراً» (كهف/72). نگفتم تو حوصله نداری. موسی گفت: معذرت می خواهم. «قالَ لا تُؤاخِذْنی بِما نَسیتُ وَ لا تُرْهِقْنی مِنْ أَمْری عُسْراً» (كهف/73). گفت: اشتباه كردم. فراموش كردم. كار تو عجیب بود. قرار بود كه من چیزی نگویم ولی تو داری كشتی را وسط دریا سوراخ می كنی. چیزی نبود كه آدم ساكت باشد. بنابراین كار تو به قدری مهم بود كه من ترجیح دادم فعلاً قرار داد را نادیده بگیرم. شما از سر تقصیر ما بگذر. گفت: خیلی خوب. حركت كردند و از كشتی پیاده شدند. «فَانْطَلَقا حَتَّی إِذا لَقِیا غُلاماً فَقَتَلَهُ قالَ أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَكِیَّه یً بِغَیْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُكْراً» (كهف/74). همین طور كه موسی و خضر داشتند می رفتند، به یك پسر بچه رسیدند. حضرت خضر آن بچه را گرفت و در وسط كوه كشت. موسی صبرش تمام شد و گفت: یك انسان بی گناه را كشتی؟ او كه كاری نكرده بود. تو منكر انجام دادی. خیلی كار بدی كردی.
می دانید چرا این قصه را می گویم؟ شب نیمه ی ماه رمضان عده ای به امام حسن (ع) گفتند: چرا صلح كردی؟ امام حسن فرمود: صلح معاویه اسرار داشت. گرچه شما به من نیش می زنید. نیش شما به من نظیر انتقاد موسی به حضرت خضر است. «قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطیعَ مَعِیَ صَبْراً» (كهف/75). حضرت خضر گفت: باز هم دفعه ی دوم بیان را شكستی. به تو نگفتم: تو نمی توانی صبر كنی؟ حضرت موسی دید دوباره پیمان را شكسته است. گفت: خیلی خوب. اگر
برنامه درسهایی از قرآن سال 27 . ج1، ص: 5
از دفعه ی بعد من چیزی گفتم، رابطه مان با هم قطع می شود. «قالَ إِنْ سَأَلْتُكَ عَنْ شَیْ ءٍ بَعْدَها فَلا تُصاحِبْنی قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّی عُذْراً» (كهف/76). اگر بعد از این از تو سوال كردم. دیگر با من دوستی نكن. حدیث داریم: اگر خواستید با كسی دوست شوید سه مرتبه او را عصبانی كنید. تا سه مرتبه جوش آورد. اگر فحش نداد با او دوست شوید.
«فَانْطَلَقا حَتَّی إِذا أَتَیا أَهْلَ قَرْیَه یٍ اسْتَطْعَما أَهْلَها فَأَبَوْا أَنْ یُضَیِّفُوهُما فَوَجَدا فیها جِداراً یُریدُ أَنْ یَنْقَضَّ فَأَقامَهُ قالَ لَوْ شِئْتَ لاَتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْراً» (كهف/77). موسی و خضر به یك روستایی رسیدند. به مردم روستا نگفتند كه ما پیامبر هستیم. گفتند: ما دو انسان هستیم. گرسنه هستیم. می شود یك تكه نان به ما بدهید؟ به اهل روستا گفتند: به ما طعام بدهید. این ها ضیافت نكردند و مهمانی ندادند. به این دو بزرگوار نان ندادند. مردم بخیلی بودند. این دو پیامبر در ده راه می رفتند. دیدند یك دیواری دارد كج می شود. خضر به موسی گفت: لباسهایت را در بیاور. می خواهیم بنایی كنیم. موسی گفت: برای مردمی كه یك لقمه نان به ما ندادند، كار بی مزد انجام دهیم؟ لااقل یك پولی بگیریم و بعد كار كنیم. گفت: نان نمی خوریم و بی مزد كار می كنیم.
6- جدایی خضر و موسی (ع) و بیان اسرار از جانب خضر (ع)
چون كارهای خضر در قالب موسی نمی رفت موسی خیلی ناراحت شد. وقتی خضر دید كه او دیگر بریده است، گفت: «قالَ هذا فِراقُ بَیْنی وَ بَیْنِكَ سَأُنَبِّئُكَ بِتَأْویلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَیْهِ صَبْراً» (كهف/78). حالا دیگر من و شما از هم خداحافظی می كنیم. تو تحمل شاگردی مرا نداری. اما بد نیست حالا كه می خواهی خداحافظی كنی، اسرار این سه كار را به تو بگویم. چرا من آن كشتی را سوراخ كردم؟ می دانی برای چه بود؟ «أَمَّا السَّفینَه یُ فَكانَتْ لِمَساكینَ یَعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعیبَها وَ كانَ وَراءَهُمْ مَلِكٌ یَأْخُذُ كُلَّ سَفینَه یٍ غَصْباً» (كهف/79). من برای این كشتی را سوراخ كردم، چون چند نفر فقیر پول روی هم گذاشته بودند و این كشتی را خریده بودند. كارگری می كردند. یك شاه ستمگر كشتی های سالم را می گرفت. من فكر كردم این كشتی را سوراخ كنم كه شاه بگوید: این كشتی به درد ما نمی خورد و از خیر آن بگذرد. مثل این كه دكتری می گوید: این دست را قطع می كنم تا سرطان انگشت به قلب نرسد. زراره یكی از یاران خوب امام صادق بود. حضرت امام صادق (ع) به پسر زراره گفت: به پدرت بگو: حكومت بنی عباس می خواهد تو را بگیرد و بكشد. من گاهی وقت ها در جلسه از تو انتقاد می كنم. این انتقادی كه می كنم برای این است كه دوستت دارم. خیلی دوستت دارم ولی از تو انتقاد می كنم كه شخص خیال كند كه من تو را دوستت ندارم و كاری به كار تو نداشته باشد. من مصلحتی كشتی را سوارخ كردم. «وَ أَمَّا الْغُلامُ فَكانَ أَبَواهُ مُؤْمِنَیْنِ فَخَشینا أَنْ یُرْهِقَهُما طُغْیاناً وَ كُفْراً» (كهف/80). اما این بچه ای كه كشتم. این بچه پدر و مادر خوبی دارد اما اگر این بچه بزرگ می شد، آدم ناجنسی می شد. اگر او بزرگ می شد، طغیانگر می شد. من از علم غیب خبر دارم. خدا به من گفته است: كه آینده ی او خیلی خراب است. خیلی خطرناك است. اگر بزرگ شود پدر و مادر خوب را هم چپه می كند. برای همین من سر این بچه را می برم. خداوند یك بچه ی خوبتر به آن ها می دهد.
برنامه درسهایی از قرآن سال 27 . ج1، ص: 6
یك وقت فكر نكنید و بگویید: این بچه ی بدی است، پس او را بكشیم. نه این كار یك خط ویژه است. شما كه هیچ، حتی حضرت موسی هم اجازه ی چنین كاری را نداشت. اما چرا آن دیوار را خراب كردم؟ پدر مومنی از دنیا رفته بود. زیر دیوار یك مقدار پول همراه با لوحی طلایی برای بچه ها گذاشته بود. بعضی ها می گویند: این گنج طلا نبوده و كلمات خوبی بوده است. بعضی ها می گویند: كلمات خوبی بوده و بر روی صفحه ی طلا نوشته شده است. اگر این دیوار كج خراب می شد، این گنج لو می رفت و مردم آن را می بردند و بچه های یتیم بی نصیب می ماندند. بنابراین دو پیامبر گرسنه در روستایی كه به آنها نان ندادند تا بخورند، مجانی بنایی كردند. به خاطر این كه پدر خوب بود و خداوند می خواهد به خاطر پدری خوب، وضع بچه ها خوب شود. از این آیه معلوم می شود كه اگر مرد مومن باشد، خداوند بچه هایش را از بدبختی نجات می دهد.
خیلی از این هایی كه وضع خوبی دارند، از عقل و سیاست خودشان نیست. پدرشان آدم خوبی بوده است. آب خنكی را به دست آدم تشنه ای داده است. سنگی را از جلوی راهی برداشته است. پدر آدم خوبی بوده و خداوند به خاطر خوبی پدر به بچه ها هم رحم می كند. ما بچه های شهدا هستیم. پدران شما، پدران صالحی بودند. چون پدران صالحی بودند، خداوند این انقلاب را به خاطر خوبی پدران شما تا آخر حفظ می كند. اگر پدر صالح باشد، خدا ارث پدر را برای بچه هایش می گذارد و بچه ها را از مشكلات نجات می دهد.
7- نمونه هایی از برخوردهای خضرگونه اولیاء خدا
به امام حسن مجتبی گفتند: چرا با معاویه صلح كردی؟ جملات بسیار زشتی را به آن حضرت گفتند. گفتند: تو مومنین را ذلیل كردی. صلح تو بسیار بد بود. امام حسن مجتبی فرمود: كار من مثل كار حضرت خضر بود و اشكالات شما وارد نیست. گاهی اولیاء خدا كارهایی می كنند كه ما آنها را نمی فهمیم.
روزی كه امام وارد تهران شد بعد از دو سه روز حكومت نظامی شد. برنامه ای بود كه تهران را بمباران كنند. قلع و قمع كنند كه شاه برگردد. مرحوم آیت الله طالقانی به امام تلفن زد كه وضع را بگوید. امام فرمود: مردم در خیابان بریزند. مرحوم طالقانی گفتند: آقا این كار شما درست نیست. یعنی امام خضر شده بود و مرحوم طالقانی موسی شده بود. امام فرمود: آقای طالقانی این كه می گویم: مردم در خیابان بریزند، از من نیست. دستور از جای دیگر است. از آنجا گفتند: كه امام با حضرت مهدی (عج) رابطه دارد. این جا هم حضرت خضر گفت: این كارهایی كه كردم هیچ كدام از خودم نبود. از طرف خدا بود. بنابراین یك برنامه ی ظاهری و یك برنامه ی باطنی داریم. اولیاء خدا گاهی یك چیزهایی را می بینند كه دیگران نمی بینند. آیت الله العظمی گلپایگانی به آیت الله بهجت گفته بود كه من در تهران از دنیا خواهم رفت. آنجا مرا تشیع جنازه خواهند كرد و بعد مرا به قم می برند. اولیاء خدا یك خبرهایی دارند.
آدم هایی كه نورشان نورانی است، می توانند شعاعی را بگیرند. مثل رادیوهایی كه آنتن آن ها خوب است و می توانند امواج كشورهای دیگر را هم بگیرند. در دنیا خبرهایی است كه اولیاء خدا آن ها را می گیرند. چشمی كه گناه می كند و
برنامه درسهایی از قرآن سال 27 . ج1، ص: 7
لقمه ی حرام می خورد، نمی تواند امواج را بگیرد. آدم های باتقوا می توانند خبرهایی را از غیب بگیرند. افراد خوب هم درجه بندی دارند.
خدایا تو به خاطر مرد صالحی كه مرد، دو تا پیامبر را به زحمت انداختی كه بچه هایش مشكلاتی نداشته باشند. خدایا مشكل بچه های شهداء، خانواده های شهدا را حل كن و بچه هایشان را از بهترین یاران اسلام قرار بده. پدر صالح ما امام بود. روح بنیان گذار جمهوری اسلامی را از ما راضی بفرما. هرچه به عمر ما اضافه می كنی به علم و ایمان ما بیفزای. عیدی تولد امام حسن مجتبی (ع) را حل مشكلات، استجابت دعا و دریافت بركات شب قدر قرار بده.
«والسلام علیكم و رحمه ی الله و بركاته»
کليه حقوق برای مرکز فرهنگی درسهایی از قرآن محفوظ است