داستانهای قرآن، داستان حضرت موسی (ع) - 3

بسم الله الرحمن الرحیم
در استان گیلان هستیم و این آخرین بحثی است كه در این استان ضبط می شود. حركتی كه از طرف مراجع به اقامه نماز آموزش و پرورش این استان شده است، حركت بسیار خوبی بود. نماز جماعت های بسیاری در آموزش و پرورش برقرار شده است كه برادران روحانی برای اقامه ی آن می روند.
حركت نماز در سازمان ها، پادگان ها و در ادارات بحمدالله وضع بسیار خوبی دارد و به سوی بهتر شدن هم می رود. امیدوارم به جایی برسیم كه نماز در كشور ما آن جایگاهی كه باید داشته باشد را پیدا كند. امیدوارم وقتی صدای اذان بلند می شود، در كل ایران بازارها و خیابان ها تعطیل شود. امام صادق (ع) فرمود: ظهر كه می شود و صدای اذان را می شنوید كار را رها كنید و به سوی مسجد و نمازخانه بروید تا بگویند: «هولاءِ جَعفَریٌ» این ها شیعه هستند كه این طور به نماز اهمیت می دهند. خوشبختانه وضع نماز در ایران رو به بهبود است. خدا انشاءالله همه ی ما را از مقیمین نماز قرار دهد.
قرآن حدوداً دویست و شصت و هشت قصه دارد و قصه ها، قصه های مفید و پرمطلب و شیرینی است. از اول ماه رمضان قصه ی آدم و نوح شنیده شد و قصه ی حضرت موسی را در چند مرحله گفتیم. كودكی موسی، جوانی موسی، امامت موسی، فرار و هجرت موسی را در چند جلسه گفتیم. الآن به مسئله داماد شدن حضرت موسی رسیدیم.
ممكن است بعضی از افراد در جریان نباشند و نمی دانند كه قصه چیست. من از آن هایی كه بحث های قبلی را شنیدند، عذرخواهی می كنم. می خواهم یكی دو دقیقه حرف های جلسه ی پیش را تكرار كنم تا بحث امروز به بحث دیروز بچسبد. بحث دو جلسه ی قبل این بود كه به فرعون گفته بودند: امسال پسری متولد می شود كه كاخ تو را زیر و رو می كند. علیه تو كودتا می كند و رژیم تو را نابود می كند. فرعون دستور داد همه ی پسرهایی كه متولد می شوند را بكشند. مادر موسی، موسی را به دنیا آورد. بعد از تولد موسی مادرش دلهره پیدا كرد. خداوند به مادر موسی الهام كرد كه به او شیر بده و او را در یك صندوق بگذار و در رودخانه بینداز. موج این صندوق را به ساحل دشمن می برد. یعنی فرعون كه كنار ساحل نشسته است این صندوق را می بیند و آن را می گیرد.
1- خلاصه داستان موسی از جلسات قبل
مادر موسی الهام را دریافت كرد. بچه را شیر داد و او را در صندوق گذاشت. صندوق را در رودخانه ی نیل انداخت. مادر به خواهر موسی گفت: از دور مواظب صندوق باش. كنار رودخانه برو و ببین سرنوشت صندوق چه می شود؟ دختر كوچك به دنبال صندوق رفت. فرعون صندوق را گرفت. در صندوق را باز كرد و دید یك پسر در صندوق است. یك لحظه خواست او را بكشد. همسر فرعون كه زن خوبی بود، گفت: او را نكش. شاید بخواهیم او را به عنوان بچه ی خودمان نگه داریم.
برنامه درسهایی از قرآن سال 27 . ج1، ص: 2
این بچه در كاخ سر سفره ی فرعون بود. فرعون دشمن خودش را سر سفره ی خودش بزرگ كرد. ایام گذشت. دایه هایی را برای شیر دادن به موسی آوردند. این بچه نوزاد پستان دایه ها را دهان نگرفت. خواهر موسی آمد و گفت: من یك خانواده را سراغ دارم كه می توانند این بچه را تكفل كنند. بروم بگویم بیایند. شاید مادر این خانواده بتواند این بچه را شیر بدهد. نگفت: كه این زن مادر موسی است. این دختر آرام آرام رفت و به مادرش گفت. مادرش هم بدون این كه هیجانی شود و جیع بكشد، به كاخ فرعون آمد. چون اگر هیجانی می شد و جیغ می كشید همه ی ماجرا لو می رفت. خیلی آرام آرام و با یك حركت تاكتیكی و اطلاعاتی آمد و بچه را گرفت. موسی پستان مادرش را دهان گرفت. موسی نزد مادر خود بازگشت. مادر و موسی در كاخ زندگی می كردند.
موسی كم كم رشد كرد و كم كم جوان شد ولی بالاخره سرش برای یك سری كارها درد می كرد. موسی سوز و شور بسیاری داشت. موسی گروهی را در بنی اسرائیل داشت. چون از نژاد بنی اسرائیل بود یارانی تهیه كرده بود. یك روز یك درگیری بین یكی از طرفدارهای موسی و یكی از طرفدارهای فرعون شده بود و آنها با هم شاخ به شاخ شده بودند. جر و بحث و درگیری بود. موسی به حمایت از یار خودش رفت و یك مشت به آن فرعونی زد و او را نابود كرد. طرفداران فرعون گفتند: نمی شود كه یك بنی اسرائیلی، یك فرعونی را بكشد. بسیج شدند كه موسی را بگیرند. موسی یك عامل نفوذی و یك جاسوس در كاخ داشت كه نام او مومن آل فرعون بود. این مومن به موسی خبر داد كه دارند می آیند تا تو را بگیرند. موسی هم فرار كرد. از منطقه ای كه پایتخت فرعون بود به یك شهر دیگر به نام مدین رفت. وارد مدین كه شد دید چشمه آبی در آنجا است و چوپان ها گله هایشان را آب می دهند ولی در كنار آن چشمه دو خانم با چند بره ایستاده اند. موسی كه فرار كرده بود، پهلوی این دو خانم آمد و گفت: چرا شما كنار ایستاده اید. گفتند: پدر پیری داریم كه نمی تواند چوپانی كند. ما گوسفندها را می چرانیم. حالا آمده ایم كه گوسفندها را آب بدهیم. كنار چاه مرد اجنبی زیاد است. ما كنار ایستاده ایم تا مردها بروند و بعد ما آب برداریم. موسی گوسفندها را از این دخترها گرفت و خودش آمد تا به این ها آب بدهد. دخترها زود به خانه رفتند. پدرشان گفت: امروز زود آمدید. گفتند: یك جوانی آمد و بزهای ما را آب داد. گفت: بروید به او بگویید به اینجا بیاید. یكی از دخترها آمد و گفت: پدرم گفته است: بیا تا مزد آبرسانی را به تو بدهم. موسی آمد و دید این پیرمرد حضرت شعیب است. حضرت شعیب گفت: ماجرا چیست؟ موسی گفت: ماجرا این است. گفت: خیلی خوب تو فعلاً در امان هستی. حالا من می خواهم یكی از دخترهایم را به تو بدهم. این ماجرا فشرده ی دو جلسه ی قبل بود.
2- دعوت از موسی جهت كار كردن نزد شعیب
«قالَتْ إِحْداهُما یا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمینُ» (قصص/26). موسی كه فرار كرده بود، حالا وارد خانه ی پیرمردی شد كه پیامبر است. «قالَتْ إِحْداهُما» یكی از دخترها گفت: «یا أَبَتِ» پدرجان «اسْتَأْجِرْهُ» این جوان را اجیر كنید. به عنوان كارگری او را در خانه نگه دار. پدر گفت: برای چه؟ «إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمینُ» این جوان بسیار قوی است. ما قدرت او را كنار چاه دیدیم. قدرت او طوری بود كه توانست همه ی چوپان ها را كنار بزند.
برنامه درسهایی از قرآن سال 27 . ج1، ص: 3
هم زور دارد و هم امین است. در راه به ما نگاه بد نكرد. حتی به من كه جلوی او راه می رفتم گفت: اگر تو می خواهی راهنما باشی و راه خانه را نشان دهی عقب برو و به من آدرس را بده. او این كار را كرد برای اینكه به قد و قامت ما نگاه نكند. هم چشمش پاك است و هم زور بازویش زیاد است.
این خودش یك درس است كه اگر می خواهید به كسی پستی را بدهید، به كسی بدهید كه امین و قوی باشد. در جمهوری اسلامی بعضی ها امین هستند ولی قوی نیستند. بعضی ها هم قوی هستند ولی امین نیستند.
این یك درس است و می گوید: اجازه بدهید كه دخترها حرف بزنند. ما خیال می كنیم كه دختر فقط در یك سری از مسائل خاص چیزی می فهمد. این جا یك مسئله اقتصادی است. یك دختر هم به پیامبر پیشنهاد می كند و پیامبر هم به پیشنهاد دختر گوش می دهد. این طور نیست كه هرچه عقل است در سر مردها باشد. این طور نیست كه زن حق حرف زدن نداشته باشد.
3- شعیب پیشنهاد ازدواج با یكی از دخترانش را به موسی داد
حضرت شعیب گفت: «قالَ إِنِّی أُریدُ أَنْ أُنْكِحَكَ إِحْدَی ابْنَتَیَّ هاتَیْنِ عَلی أَنْ تَأْجُرَنی ثَمانِیَ حِجَجٍ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِنْدِكَ وَ ما أُریدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَیْكَ سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحینَ» (قصص/27). حضرت شعیب (ع) كه یكی از پیامبران بزرگوار است گفت: «إِنِّی أُریدُ» من پیرمرد هستم. تصمیمی برای یك جوان فراری گرفته ام. تصمیم چیست؟ می خواهم تو را داماد كنم. با چه كسی ازدواج كنم؟ با یكی از این دو دختر ازدواج كن. می خواهم یكی از این دخترها را به عقد تو در بیاورم. اگر جوان های امروز بودند می گفتند: كاش ما این چوپانی را می كردیم. ارزش داشت. گفت: دخترم را به تو می دهم به شرط این كه هشت سال دیگر هم چوپان باشی. بعد گفت: «فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً» اگر می خواهی هشت سال را ده سال كن. آن دیگر به خودت مربوط هست. از این آیه نكات زیادی را می توان فهمید. چند ماه قبل در تلویزیون گفتم كه پیشنهاد این كه به كسی بگوییم: دخترم را بگیر، عیب نیست. یعنی اگر داماد خوب پیدا شد، اشكال ندارد كه طرفدارهای عروس سراغ داماد بروند. یعنی همیشه لازم نیست كه داماد برای خواستگاری برود. اگر داماد خوب پیدا شد، در خانه اش دلال بفرست كه من آمادگی دارم كه بیایی و داماد من بشوی. «إِحْدَی ابْنَتَیَّ هاتَیْنِ» یعنی یكی از این دونفر را انتخاب كن.
4- زن باید عفیف باشد
بعضی ها می گویند: زن نباید از خانه بیرون بیاید. اما پیدا است كه دخترهای شعیب پشت پرده نبوده اند، ولی بسیار عفیف بوده اند. دختر باید عفیف باشد. در آیه ی قبل داریم: «فَجاءَتْهُ إِحْداهُما تَمْشی عَلَی اسْتِحْیاءٍ قالَتْ إِنَّ أَبی یَدْعُوكَ لِیَجْزِیَكَ أَجْرَ ما سَقَیْتَ لَنا» (قصص/25). راجع به همین دخترها می گوید: «تَمْشی عَلَی اسْتِحْیاءٍ» . خیلی با حیاء راه می رفتند. عفت دخترها صد درصد بود. اما این به این معنا نیست كه از خانه بیرون نیایند. معنایش این نیست كه هیچ كس این ها را نبیند. «ابْنَتَیَّ هاتَیْنِ» یعنی این دو نفر هم حیا دارند و هم دیده می شوند. من تصمیم دارم كه یكی از
برنامه درسهایی از قرآن سال 27 . ج1، ص: 4
دخترهایم را به عقد شما در بیاورم. مهریه چیست؟ «عَلی أَنْ تَأْجُرَنی ثَمانِیَ حِجَجٍ» اگر اجیر من باشی هشت حج مهریه باشد. نمی گفتند: هشت سال، می گفتند: هشت حج. معلوم می شود كه تاریخ حج به قبل از عیسی و موسی برمی گردد.
5- زمان بندی در قرآن براساس عبادت است
در قرآن زمان بندی بر اساس عبادت است. مثلاً وقتی ما با كسی ملاقات داریم، می گوییم: ساعت هشت شب شما را می بینم. در صدر اسلام نمی گفتند: هشت شب، می گفتند: بعد از نماز عشا همدیگر را می بینیم. نمی گفتند: هشت سال، می گفتند: هشت حج! یعنی محور زمان بندی نماز و حج بود. «مِنْ قَبْلِ صَلاه یِ الْفَجْرِ» (نور/58)، «مِنْ بَعْدِ صَلاه یِ الْعِشاءِ» (نور/58)زمان بندی ها بر اساس نماز است. این احترام گذاشتن به نماز است. یك موقع می گویند: خانه ی شما كجاست؟ آیا فرق می كند كه بگویید: صد متر از مسجد می گذری یا بگویی صد متر از پمپ بنزین می گذری. یعنی چه محور، مسجد باشد و چه پمپ بنزین هر دو آدرس درست است. اما از آدرس ها آدم می فهمد كه محور چیست؟ این مسجدهای باعظمت كه ساخته می شوند، خیلی دلیل دارند. وقتی شما به شوشتر می روید و می بینید كه مسجد جامع شوشتر برای هشتصد سال پیش است و جمعیت صد هزار نفری در این مسجد نماز می خوانند، از این معلوم می شود كه سابقه ی اسلام در شوشتر چه قدر زیاد است. جمعیت شوشتر چه قدر زیاد است. یك مسجد بزرگ معانی زیادی دارد.
6- درسهایی كه باید از ازدواج دختر شعیب با موسی گرفت
شعیب گفت: موسی تو فراری هستی. نزد خودم بمان. هر كدام از دختران مرا كه خواستی به تو می دهم. این كه می گویند: تا دختر بزرگ در خانه هست، دختر دوم را شوهر نمی دهیم، مهم نیست. ممكن است داماد بیاید و دختر دوم را قبول كند. یك داماد دیگر بیاید و دختر اول را انتخاب كند. ایشان نگفت: دختر اول را بگیر. گفت: «إِحْدَی ابْنَتَیَّ هاتَیْن» یكی از این دو را انتخاب كن. دو قلو نبودند. در «هاتَیْن» چند مسئله وجود دارد. این كه اگر پیشنهاد ازدواج از طرف خانواده ی عروس باشد اشكالی ندارد. دخترها در آن جا نشسته بودند و شعیب اشاره می كند و می گوید: این ها هستند. این هم اشكالی ندارد. اول و دوم ندارد. زمان بندی بر اساس تاریخ حج است. اگر می توانی هشت تا را ده تا بكنی، اختیار با خودت است. «فَمِنْ عِنْدِكَ» . من اراده نكردم كه تو را در مشقت بیاندازم. نمی خواهم تو در فشار بمانی. قرآن یك آیه برای رزق و نفقه دارد كه آدم به همسر خود چه قدر خرجی بدهد؟ می گوید: «وَ مَتِّعُوهُنَّ عَلَی الْمُوسِعِ قَدَرُهُ وَ عَلَی الْمُقْتِرِ قَدَرُهُ» (بقره/236)هر چقدر داری بده و اگر نداری، نده. آن چیزی كه زشت است چشم و چشمی است. ما به صدا و سیمای رشت (گیلان) پیشنهاد كردیم كه بیایند یك ازدواج آسان درست كنند. چه اشكال دارد كه پیراهن عروس را ده عروس دیگر هم بپوشند. پیراهن عروس را چندین هزار تومان می خرند تا یك عروس برای 3 ساعت آن را بپوشد. چه اشكالی دارد كه خواهرش هم همین را بپوشد. دخترخاله اش هم همین را بپوشد. یك پیراهن را همه بپوشند. همه در فقر می سوزیم و همه هم بیخودی جیغ می زنیم. ما باید یك كاری بكنیم كه ازدواج آسان شود. ببینید شعیب چه قدر آسان گرفت. ازدواج خیلی آسان است ولی ما خیلی آن را مشكل كردیم.
برنامه درسهایی از قرآن سال 27 . ج1، ص: 5
بهترین قدرت برای مقابله با تهاجم فرهنگی این است كه جوان ای ما ازدواج كنند. مهریه را كم بگیرید و شرایط را كم كنید.
7- موسی شرایط ازدواج را پذیرفت
موسی می خواهد بله بگوید. «قالَ ذلِكَ بَیْنی وَ بَیْنَكَ أَیَّمَا الْأَجَلَیْنِ قَضَیْتُ فَلا عُدْوانَ عَلَیَّ وَ اللَّهُ عَلی ما نَقُولُ وَكیلٌ» (قصص/28). سخن داماد است. حضرت موسی گفت: باشد. هر كدام را قبول كنم برای من سخت نیست. اگر هشت سال چوپانی كنم، طوری نیست. اگر ده سال هم چوپانی كنم طوری نیست. البته چوپانی كردن برای شعیب هم ارزش دارد. چون شعیب یك پیر مرد بود و موسی یك جوان بود. همیشه یك جوان پهلوی یك پیر، چیزهایی را هم یاد می گیرد. بالاخره او پیامبری است كه هنوز پیامبر نشده است ولی شعیب سال هاست كه پیامبر شده است. این ها را باید یاد گرفت.
بعضی از طلبه ها از خارج به قم آمده بودند. ما چند هزار طلبه داریم كه از سی، چهل كشور به قم آمدند و درس می خوانند و برمی گردند. من یك موقع گفتم: این طلبه ها كه به قم می آیند و درس می خوانند، با دو سه سال در قم بودن كه ملا نمی شوند. ممكن است باسواد شوند ولی آخوندی هزار فوت و فن دارد. خیلی از فوت و فن ها در كتاب ها نیست و با تجربه ثابت می شود.
من در یك عقدی رفتم تا خطبه ی عقد بخوانم. یكی از علمای تهران هم آنجا بود. من وكیل عروس شدم و آن عالم هم وكیل داماد شد. قرار شد صیغه را بخوانیم. آن عالم به من گفت: صبر كن. گفتم: چرا؟ گفت: عروس بله را گفت. پدر عروس هم اجازه داد. اما دایی عروس و عموی عروس كه اجازه ندادند. من دیدم كه این عالم تهرانی از همه ی افراد مجلس اجازه می خواهد. گفتم: در رساله نوشته است كه فقط عروس و پدر عروس بله بگویند. شما از همه ی جوجه های خانه هم اجازه می گیرید. برای چه این كار را می كنی؟ گفت: اگر ما فقط از پدر عروس اجازه بگیریم، بقیه ی پیرمردها می آیند و چای و شیرینی می خورند و می روند و می گویند: ما رفتیم عروسی ولی عروسی خشك بود. كسی ما را محل نگذاشت. اما اگر از بقیه هم اجازه بگیریم آن ها می گویند: عروس با اجازه ی ما بله گفت و عقدش خوانده شد. می روند و یك پتو و سماور برای جهیزیه عروس می آورند. گفتم: این ها دیگر در كتاب ها نیست. این ها فوت و فن آخوندی است كه من نمی دانم ولی تو می دانی. گاهی باید یك كسانی یك دوره هایی را ببینند. همیشه پیرها تجربه هایی دارند كه باید از آن ها استفاده كرد.
حضرت موسی عجب شانسی دارد، چون پول نقد هم نمی خواهد. بمان و كم كم كار كن. ده سال آن جا ماند. هم از شر فرعون راحت شد و هم سر و سامان گرفت. چه قدر خوب است این ها كه وضع مالی شان خوب است، داماد فقیر بگیرند. هنر این نیست كه تاجر دخترش را به پسر تاجر بدهد. هنر این است كه یك ماشین سالم یك ماشین خراب را بكسل كند. اگر هر تاجری با یك جوان فقیر البته نه فقیر، با یك جوان متوسط وصلت كند، خیلی خوب است. جوان خیلی جوان خوبی است. فقط خانه ندارد. بگو: بیا داماد من شو و در خانه ی من هم زندگی كن.
برنامه درسهایی از قرآن سال 27 . ج1، ص: 6
به این وسیله مشكل همدیگر را حل كنیم. هیچ كس اول دامادی خود خانه نداشته است. جز افراد نادر كه از همان ابتدا صاحب خانه بوده اند. هیچ كس هم از بی خانگی نمرده است. جز افراد نادر كه تحمل خانه نداشتن برایشان مشكل است. همه ی مردم اول ندارند ولی كم كم پیدا می كنند.
از یكی از تجار تهران خوشم آمد. خیلی تاجر مهمی است. گفت: من می خواهم یك دختری برای پسرم بگیرم كه دختر صد در صد خوبی باشد ولی وضع مالی خوبی نداشته باشد. گفتم: اتفاقاً از آن كارهایی كه خدا می پسندد، می كنی. دختر صد در صد خوب، علم، تقوا، شكل، نجابت، همه چیزش خوب است فقط خانواده ی فقیر دارد. هنر تو در این است كه این را برای پسر خودت بگیری و جهیزیه را هم خودت بدهی. زنده كردن یك خانواده شرف است. دو تا تاجر كه با هم وصلت می كنند، هنر نیست. هنر این است كه به هم گره بخوریم. پیوند هنر است. شعیب پیامبر است و موسی پیامبر نیست. شعیب گله دارد و موسی گله ندارد. جالب این كه حضرت شعیب گفت: از فلان سال هرچه گوسفند با این رنگ زاد و ولد كند برای موسی است. اتفاقاً هر میشی كه می زایید به نفع موسی می زایید. بعد از ده سال كه موسی می خواست برود، یك گله هم با خودش برد.
من تاجر سراغ دارم كه به یك فقیر زنگ زد و گفت: من سی و چهار نوع جنس دارم. نیت كردم كه سود یك جنس هر چه قدر باشد، برای تو باشد.
8- پایان تعهد موسی و بازگشت او با زن و فرزند
ده سال تمام شد. دیگر موسی می خواهد مستقل شود. زن و بچه اش را بردارد و برود. «فَلَمَّا قَضی مُوسَی الْأَجَلَ وَ سارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِنْ جانِبِ الطُّورِ ناراً قالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّی آنَسْتُ ناراً لَعَلِّی آتیكُمْ مِنْها بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَه یٍ مِنَ النَّارِ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ» (قصص/29). ده سال تمام شد موسی مهریه اش را به پدر زن داد. ده سال برای پیامبر كار كرد و دوره هایی هم از او دید. تجربه دید. زن و بچه اش را برداشت تا به شهر خودش برود. دیگر ده سال فرار بس است. هوا سرد بود. در راه كه داشتند می آمدند، راه را گم كرده بود. چون موسی ده سال پیش كه داشت از شر فرعون فرار می كرد، ظاهراً از بیراهه فرار كرده بود و راه را گم كرده بود. بالاخره به خانمش گفت: بایستید. این كوه طور است. یك آتش در آنجا است. من می روم آتش بیاورم. با آتش گرم می شویم و جاده را پیدا می كنیم.
9- آغاز پیامبری موسی (ع)
رفت آتش بیاود. «فَلَمَّا أَتاها نُودِیَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَیْمَنِ فِی الْبُقْعَه یِ الْمُبارَكَه یِ مِنَ الشَّجَرَه یِ أَنْ یا مُوسی إِنِّی أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعالَمینَ» (قصص/30). همین كه حضرت موسی روی كوه طور آمد تا آتش ببرد، یك مرتبه در آن سرزمین با بركت، در كوه طور یك صدایی آمد. خداوند امواجی را به وجود آورد. یك مرتبه موسی صدایی شنید. این كه می گویند: موسی كلیم الله است. كلیم از كلام است یعنی كلامی را شنید كه می گوید: یا موسی! «إِنِّی أَنَا اللَّهُ» من الله هستم. «رَبُّ الْعالَمینَ» و تو الآن پیامبر شدی. موسی یك مرتبه متحول شد. من پیامبر هستم. این صدا چه صدایی است؟ تو پیامبر شدی. برای این كه موسی را از شك بیرون بیاورد، گفت: معجزه كن. این عصا را رها كن. «وَ أَنْ أَلْقِ عَصاكَ فَلَمَّا رَآها
برنامه درسهایی از قرآن سال 27 . ج1، ص: 7
تَهْتَزُّ كَأَنَّها جَانٌّ وَلَّی مُدْبِراً وَ لَمْ یُعَقِّبْ یا مُوسی أَقْبِلْ وَ لا تَخَفْ إِنَّكَ مِنَ الْآمِنینَ» (قصص/31). من خداوند هستم. من رب العالمین هستم. تو پیامبر شدی و معجزه ات هم این است. عصا را رها كن. موسی عصایی در دست داشت. عصا را انداخت. موسی دید كه عصا به یك مار تبدیل شد. ترسید. خداوند گفت: نترس. دوباره مار را بگیر، عصا می شود. پس ببین تو پیامبر هستی. دستت را در جیب خود بكن و بیرون بیاور. در كف دستان تو نور هست. این دو تا معجره است. حالا دیگر مسئولیت تو این است كه به دربار فرعون بروی و طاغوتی كه از آن فرار كردی را هدایت كنی و بگویی تو خدا نیستی و باید بنده ی خدا باشی. جلسه ی بعد ادامه ی داستان موسی را برایتان خواهم گفت.
خدایا برای تمام دختران و پسران ما همسر خوب مقدر بفرما. قید و بندها كه خودمان آنها را درست كردیم از ما بگیر. به ما توفیق بده كه تشریفات و توقعات خود را كم كنیم. خدایا دل ما را با خودت آشنا كن. هر چه به عمر ما اضافه می كنی به ایمان و علم و معرفت و عشق و بركت ما بیفزای.
به ما رهبر عادل دادی. رهبر عادل جهان حضرت مهدی (عج) را به جهان عرضه كن. به همه ی مریض ها شفا عنایت كن. پدران و مادران ما را رحمت كن. ما را از كامیابی های این ماه مبارك قرار بده. بار دیگر از همه ی افراد تشكر می كنم.
«والسلام علیكم و رحمه ی الله وبركاته»
کليه حقوق برای مرکز فرهنگی درسهایی از قرآن محفوظ است