جنگ احد 1، خاطرات

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
الهی انطقنی بالهدی و الهمنی التّقوی
بحث ما در ایامی است كه ملت ما فوج فوج به جبهه ها می روند. هفته ی گذشته خاطراتی را از جنگ خندق كه در خدمت برادران ارتشی بودیم برایتان گفتم و این شب جمعه بحثمان با برادران سپاه و بسیج است. در جنگ احد خیلی خاطره است و خیلی هم شیرین است. زن ها و مردها و بچه ها و بزرگ ها همه این خاطرات را بشنویم. خیلی خاطرات شیرینی است.
1- حفظ آمادگی و دفاع در مقابل دشمن
پیغمبر ما در 40 سالگی به پیامبری رسید. 13 سال در مكه بود و همه نوع سختی را چشید، هیچ جنگی نبود. در مدینه آمدند، باز یك مدتی جنگ نبود تا آیه ی «اذن» نازل شد. یعنی اذن دادیم، شما كه چند سال است كه تحت فشار هستید دیگر از خودتان دفاع كنید. جنگ ها شروع شد. در اولین جنگ كه جنگ بدر بود مسلمان ها پیروز شدند و كفار شكست خوردند. سال بعد جنگ احد بود. احد كجاست؟ یك فرسخی مدینه است. چرا جنگ احد می گویند؟ چون جنگ آن جا واقع شد. اگر عربستان سعودی شعور داشت، اینجا را به نام نامی شهدای احد پادگان می كرد ولی برداشته و در آنجا شهرك ساخته است. این منطقه را محل مسكونی كرده است. اگر عربستان سعودی فهمیده تر بود، یا می فهمید، تمام جاهایی كه در صدر اسلام پیغمبر و یاران مخلصش جنگ كردند، تمام آن مكان ها را پادگان نظامی می كرد. به جای این كه شهرك شود یا محله ی متروكه شود، پادگان می ساخت. این جنگ احد اصولی دارد. اصولش را می گویم، بعد خاطراتی دارد كه آنها را هم می گویم.
دفاع یك اصل است. حتی در پرندگان و در حیوانات هم وجود دارد. دفاع یك چیز مسلمی است، پس مسلما در انسان هم هست. جنگ احد جنگ دفاع بود، چون احد یك فرسخی مدینه بود، مسلمانان در مدینه نبودند، كفار از مكه چند فرسخ را تا مدینه آمدند برای اینكه بجنگند، كسی كه از 80 فرسخی آمده و می خواهد وارد شهر بشود، مسلمانان دفاع نكنند؟ اصل دفاع، اصل آمادگی، یك اصلی است كه همین آرم سپاه كه می گوید: «اعدوا لهم» یعنی همیشه باید آماده باشید. تا گفتند: «قدْ قَامَتِ الصَّلَاه یُ قَدْ قَامَتِ الصَّلَاه یُ» باید در مسجد آماده شوید. تا می گویند: جبهه نیاز است. بگویید: بسم الله ما آماده هستیم. به خاطر همین اسلام سفارش كرده كه دختر و پسر باید آموزش نظامی را بلد باشند.
2- اصل مشورت و نظم در جنگ احد
اصل مشورت در مسائل نظامی یك اصلی است كه پیامبر هم در جنگ خندق كه هفته گذشته بحثش شد مشورت كرد و سلمان فارسی طرح داد كه دور شهر را خندق بكنیم و هم در احد مشورت كرد كه آیا صبر كنیم در خانه هایمان سنگر بگیریم و بگذاریم كافران در مدینه بیایند و ما از پشت بام ها و كوچه این ها را بگیریم و خفه كنیم و یا نه در بیابان به استقبال دشمن برویم؟ عده ای نظر دادند صبر كنیم آن ها پخش شوند و در كوچه های مدینه بیایند بعد راحت تر می شود
برنامه درسهایی از قرآن سال 66 . ج1، ص: 2
دستگیرشان كرد. عده ای گفتند: زشت است كه ما بنشینیم آن ها در خانه هایمان بیایند و ما به استقبالشان برویم.
اصل نظم یك اصل عجیبی است. در احد پیامبر اسلام خودش تك تك یك نفر را جلو می برد و می گفت: برو جلو، برو عقب، قدم ها مساوی باشد، كتف ها مساوی باشد. نظم داشته باشید. ما افراط و تفریطی هستیم. بعضی به قدری بی نظم هستند كه هر لباسی، هر زلفی، هر ریشی، هر اسلحه ای، هر جایی، هر طوری، بالاخره خراب خراب است. در بعضی جاهای دنیا هم به قدری نظم است كه انسان خشك شده است. حالا بحمدالله ایران اینطور نیست. چون من بعضی از كشورها را دیده ام. وقتی ارتشش می ایستد، چنان می ایستد كه حتی مژه ی چشمش هم به هم نخورد. من بعضی جاها هرچه جلو رفتم، اول فكر كردم كه مجسمه اند، گفتم: این مجسمه است، چه خوب تراشیده اند. بعد جلوتر رفتیم. ما یك عده بودیم، همه نگاه كردیم، آنها هم یك عده بودند كه ایستاده بودند، گفتیم: ببینیم مژه ی چشم آن ها به هم می خورد؟ دیدیم مژه ی چشمشان به هم نمی خورد. خلاصه ما شك كردیم كه این آدم است یا نه؟ یكی گفت: هُلش بدهیم. گفت: بابا آخر این جا كه ایران نیست، كارهایمان زیر نظر است. به او سلام كردیم، همینطور خشك شده بود. البته نه این كه ارتشش خشك شده است، آخوندش هم خشك شده است. به خاطر این كه به مسجد رفتیم، دیدیم امام جمعه با ریش تراشیده و كراوات وارد شد. گفتند: این امام جمعه است. خیلی خوب امروز باید پشت سر چه كسی نماز بخوانیم؟ در مسجد می رود، یك كمد، یك لباده، قبا می پوشد، یك عمامه سرش می گذارد، نماز جمعه را می خواند، قبا را در كمد می گذارد، با همان فكل و كراوات بیرون می آید. آن وقت روحانی حق حرف زدن با مردم را ندارد. نماز بس است! اگر خواست صحبت كند، فقط می تواند چند آیه قرآن را بخواند و بعد از نماز برود. هم آخوندش خشك شده است، علت این كه حكومت می كنند این است كه اینطور خشك شده اند. ولی آن طور درست نیست كه مژه اش به هم نخورد. این طور هم درست نیست كه هر روزی یك طور باشد. یك مقدار باید از موی سر یقه، لباس، تیپ (تیپ باید در سن حسابی باشد) نظم در احد خیلی مهم بود و پیامبر شخصاً افراد را منظم می كرد.
3- نافرمانی و ترك منطقه مأموریت
اصل اطاعت كه خیلی مهم است. علت این كه در احد شكست خوردند، این بود كه در آن منطقه كوه هایی بود، مسلمان ها این جا قرار گرفتند. پیامبر فرمود: 50 نفر به فرماندهی یك نفر باشند. این منطقه ی شكاف های كوه را شما محافظت كنید. بعد پیامبر فرمود: اگر ما اینجا وسط میدان كشته شدیم، تكان نخورید. پیروزشدیم، تكان نخورید. حتی فرمود: اگر پرنده ها آمدند ما را با منقارشان تكه تكه كردند و یا مسلمان ها پیروز شدند، باز هم تكان نخورید. 12 نفر پرچم كفر را دست گرفتند و همگی كشته شدند. امیرالمؤمنین یكی از آنها را كشت، پرچم روی زمین افتاد. فوری دومی آمد و پرچمدار شد. امیرالمؤمنین دومی را هم كشت، نفرسوم آمد و پرچم كفر را در دست گرفت. حضرت علی 10 نفرشان را یك تنه روی زمین انداخت. 2 نفرشان را هم كس دیگر كشت. پرچم اسلام را هم مسلمان ها برافراشتند. چون 2 قبیله بودند. 2 قبیله ی ریشه دار به نام اوس و خزرج بودند. فرمود: از قبیله ی اوس تو پرچم را دست بگیر. از قبیله ی
برنامه درسهایی از قرآن سال 66 . ج1، ص: 3
خزرج هم تو پرچم را دست بگیر. یك پرچم هم دست مصعب یا امیرالمؤمنین بود. این خودش یك اصولی است كه در جبهه اگر پرچم دست شخصی از قبیله اوس یا از قبیله ی خزرج بود باز ممكن بود آن قبیله ها بگویند: كه پرچمدار از آن قبیله باشد، باز آن جا اختلافات قبیله ای پیش بیاید. باید فرمانده یك طوری باشد كه كارهایش مسئله ساز نباشد.
در میدان تیراندازی مسابقه بود. گفتند: یا رسول الله! بیا تیراندازی كن. رفت جز یك گروه نشست، گفت: با شما می نشینم، با شما هم می نشینم، با هردو می نشینم، كه نكند بگویید: تو با آن طرف نشستی، آن طرف تقویت شد. برای من فرق نمی كند. اصولاً رهبر باید فوق همه ی حرف ها باشد. كه همه در زیر نظر او با دلگرمی كار كنند.
پیامبر 50 نفر را به فرماندهی یك نفر مأمور كرد. وقتی این ها كفار را شكست دادند، این ها گفتند: ببینید مسلمان ها پیروز شدند. الآن غنایم جنگی (زره و شمشیر و كلاه خود و اسب) را بر می دارند. ما اگر بخواهیم شكاف كوه را حفظ كنیم از غنایم عقب می افتیم. فرمانده هرچه التماس كرد، 40 نفر تخلف كردند. سراغ غنایم جنگی آمدند، شكاف كوه خلوت شد. آمدند آن ده نفر را كشتند. از فرمانده اطاعت نكردند، پیامبر فرموده بود: تكان نخورید. یك قسمتی را كه باید حفظ می كردند، رها كردند و رفتند. اینها اصل اطاعت از فرمانده را رها كردند.
4- اصل هدف گرایی و اطلاعات
در جنگ احد شعار داده شد كه پیغمبر كشته شد. یك مرتبه دیدیم مسلمان ها فرار كردند. آقا مگر شما برای شخص پیامبر یا برای هدف پیامبر كار می كنید؟ بر فرض كه پیغمبر كشته شد، هدف پیغمبر چه بود؟ اصل هدف مهم تر از اصل فرماندهی است. اگر در جنگ فرمانده شهید شود، سربازها نباید فرار كنند، هدفش كه هست. اینجا به خاطر این كه اصل هدف را گم كردند، باز یك عده پا به فرار گذاشتند. پیغمبر را با چند نفر در میدان تنها گذاشتند ومسئله ی اصل مقاومت یك مسئله ی مهم است.
یكی دیگر را هم كه یادم رفت بگویم و قبل از اصل دفاع است و بالاتر از همه است، اصل اطلاعات است. پیامبر اسلام، یك نفر را در مكه داشت، به عموی خودش عباس فرمود: تو در مكه باش، تمام توطئه هایی كه كفار مكه علیه حكومت جدید التأسیس مدینه راه می اندازند، تمام اخبار مكه را به مدینه خبر بده. اول عموی پیامبر خبر داد. پیامبر از مدینه چند گروه را برای تحقیق فرستاد، دید درست است و واقعاً بنا دارند از مكه حمله كنند.
این ها همه اصولی است كه در احد به چشم می خورد. اصل اطلاعات، خبر داشتن از دشمن، دفاع، آمادگی، مشورت و. . . اینكه در مدینه سنگر داشته باشیم یا به استقبال جنگ برویم؟ نظم تا آنجا كه حتی كتف ها مثل هم باشد. اطاعت، هدف، مقاومت، همه ی این ها خطوط كلی است. معمولا خطوط كلی را سپاه و بسیج و ارتش می داند.
5- خاطراتی از جنگ احد
اما خاطرات نابی دارد. بعضی از این خاطرات را می دانیم. بعضی از این خاطرات را نمی دانیم. من مقداری از خاطرات ناب را خدمتتان می گویم.
برنامه درسهایی از قرآن سال 66 . ج1، ص: 4
ما در این حادثه همه رقم آدم داشتیم. داماد داشتیم، ایرانی داشتیم، لنگ داشتیم، چوپان داشتیم، نابالغ داشتیم، زن داشتیم، بچه تاجر داشتیم، یهودی داشتیم، در جنگ احد همه فرم آدمی بود. هر فرمی كه بگویی داشتیم. و خاطراتی را از داماد برایتان بگویم. داماد كه بود؟ حنظله، حنظله خیلی خوشمزه است. چون پدرش كافر بود. پدر زنش هم رهبر منافقین بود، اما این یكی خوب در آمده بود. پدر خانمش رهبر منافقین بود، پدر خودش هم كافر بود و اتفاقاً پدر حنظله هم آمده بود كه با پیامبر بجنگد. یعنی پدر آن طرف بود، پسر این طرف بود.
این خودش یك درسی است. آقازاده ها درآنجا كه پدرتان در خط خدا نیستند، گوش به حرف پدرها ندهید. قرآن هم می گوید: «وَ إِنْ جاهَداكَ عَلی أَنْ تُشْرِكَ بی ما لَیْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما وَ صاحِبْهُما فِی الدُّنْیا مَعْرُوفاً» (لقمان/15)اگر پدر و مادرت به تو گفتند: كه خط خدا را كنار بگذاری، سراغ غیر خدا بروی، «فَلا تُطِعْهُما» از پدر و مادر اطاعت نكن. اما اطاعت نكن معنی اش این نیست كه اذیت شان كن، چون داریم «وَ صاحِبْهُما فِی الدُّنْیا مَعْرُوفاً» با آنها خوش رفتاری كن. اما آن جا كه خط، خط خدا نیست با یك سراشیبی كه آن ها دل رنجیده نشوند، یك نحوی كار خودت را بكن.
حنظله پسر كافر، داماد منافق بود، حالا از احد خبر نداشت. قبلاً عقد بسته بود و حالا شب عروسیش بود. آشناها را دعوت كرده بود، فرمان جهاد و دفاع آمد. پهلوی پیامبر آمد و گفت: یا رسول الله! ما امشب شب اول عروسیمان است. همه ی خویش و قوممان را دعوت كرده ایم. حالا چه كنیم؟ شما اجازه می دهید ما امشب به عروسی برویم؟ من خودم را به جبهه می رسانم. فرمود: طوری نیست.
قرآن هم به پیامبر دستور می دهد كه اگر بعضی مرخصی می خواهند به آنها اجازه بده. چون بعضی وقت ها استعفا قبول نكردن و سخت گیری كردن باعث از بین بردن روحیه افراد می شود. جسمش اینجا است، روحش اینجا نیست. باید نشاط باشد. البته به شرط این كه میدان خلوت نشود. چون گاهی هم آدم همه ی مرخصی ها و همه ی استعفاها را قبول می كند، كسی نمی ماند. بنا براین پیغمبر یك حق اختیاری را دارد. در سوره نور می خوانیم: «فَإِذَا اسْتَأْذَنُوكَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ فَأْذَنْ لِمَنْ شِئْتَ مِنْهُمْ» (نور/62)وقتی می آیند برای بعضی از كارهایشان اجازه می گیرند، «فَأْذَنْ» تو به آنها اجازه بده. به هركس صلاح می دانی. آمد اجازه بگیرد، اجازه می دهی؟ بله.
رفت و عروسی كرد، ولی دیگر غسل نكرد، سریع برگشت خودش را به جبهه رساند و شهید شد. پیامبر فرمود: فرشته ها او را غسل می دهند و اسمش «غسیل الملائكه» شد. در جنگ بدر كفار یك حنظله داشتند كه كشته شد، وقتی دیدند حنظله ی مسلمان ها كشته شد، گفتند: آن حنظله در مقابل این حنظله. ما دامادی به نام حنظله داشتیم.
6- خاطراتی از احد، اوج ایثار و ترك ملیت گرایی
در احد فرد لنگی به نام عمروبن جموخ داشتیم. ایشان سه پسر داشت، پارسال در جنگ بدر شركت كردند، رفتند و به سلامتی برگشتند. امسال چهارمی هم به دست رسید، گفت: من هم می خواهم بیایم. هر چهار نفر رفتند. این پیرمرد لنگ
برنامه درسهایی از قرآن سال 66 . ج1، ص: 5
نزد رسول الله آمد فرمود: یا رسول الله! می خواهم به جبهه بروم. آیه ی قرآن می فرماید: «وَ لا عَلَی الْأَعْرَجِ حَرَجٌ» (نور/61)لازم نیست كه آدم لنگ به جبهه برود. فرمود: آقا دوست دارم. پسرها گفتند: نه. پیامبر فرمود: واجب نیست. آخر پیامبر دید كه اصرار می كند. گفت: حالا چه كار دارید؟ شاید خدا شهادت را روزی او كرده است، آزادش بگذارید. ایشان رفت. اتفاقاً وقتی كه مسلمانان پا به فرار گذاشتند، ایشان با همان پای لنگش آمد و مقاومت كرد. 4 پسرها شهید شدند، وخودش هم شهید شد. خانم آمد. شتری را آورد. جنازه ی بچه ها و همچنین جنازه ی شوهرش را هم با شتر حمل كرد. اما پای شتر پیش نرفت. باقی اش را هم می دانید. ما لنگ داشتیم كه به جبهه رفته باشد. اگر كسی دلش بخواهد كار به لنگی و فقر و پیری ندارد.
در احد یك فرد ایرانی بود، خیلی خوب می جنگید. در یاری اسلام شمشیر را به یكی از كفار زد، گفت: این شمشیر را از من ایرانی بگیر. پیامبر دید كه او دارد می گوید ایرانی است. گفت: بیا. گفت: ببین اینجا میدان جنگ است. لشكر 77 و 86 و 41 و 15. . . نیشابور و زنجان و شیراز و تهران را كنار بگذار. از هركجا كه هستی، حالا او می گوید: من قزوینی هستم. او می گوید: نیشابوری هستم، این حرف ها را رها كنید. چه كار داری بگویی كه ایرانی هستم. بگو من اسلامی هستم. گفت: چشم آقا، دیگر من نمی گویم كه ایرانی هستم. گفت: آخر الآن اگر تو بگویی من ایرانی هستم، او هم می گوید: من مدنی هستم. او هم می گوید: من رومی هستم. من از رزمندگانی كه وقتی می روند با آن ها صحبت می كنند سعی می كنند كه حتماً اسم شهرشان را بگویند بدم می آید. مثلاً می گوییم: شما كجایی هستید؟ خوب، البته غلط هم است. همه از یك مملكت هستیم. هدف اسلام هم همین است. پدرت كیست؟ امام. راهت چیست؟ اسلام. بچه كجا هستی؟ بچه ی وطن. یادمان برود كه كجایی هستیم.
بعضی از این مسائل در جبهه موج به وجود می آورد. كسی كه بگوید: من بچه ی كجا هستم. بعضی از عكس ها فتنه انگیز است. خدا می داند گاهی عبادت هایی كه می كنیم، گناه كبیره است و آن بندگان خدا ناشی هستند و فكر می كنند عبادت می كنیم. هرچه حساسیت به وجود می آورد نباید انجام دهیم. آقا آدم خوبی است. مگر ما گفته ایم كه بد است؟ یك جمله بگویم كلك حرف را بكنم. توجه، توجه! اگر شما گفتید: قال الصادق (ع) اما در این امام صادق كه خیلی هم خوب است، اما نسبت به امام صادق یك عده حساس هستند. نگو: قال الصادق (ع) بگو: قال المعصوم (ع) ، اگر می دانی روی امام صادق حساس هستند، بگو: قال المعصوم (ع) گاهی وقت ها اگرمی بینید كه اگر اسم شخصی، مكانی، زمانی، را ببری فتنه آور است، نگو. در جنگ احد ایرانی گفت: ایرانی هستم. پیامبر فرمود: دیگر این حرف را نزن، گفت: چشم.
7- حضور چوپان و افراد نابالغ و زنان
یك قصه از چوپان بگویم. یك كسی چوپانی می كرد. در مدینه آمد و گفت: چرا شهر خلوت است؟ گفتند: پیغمبر و اصحابش بیرون شهر یك فرسخی احد رفتند. چه خبر است؟ كفار از مكه حمله كردند. 80 فرسخ آمدند، مثل ناوگان هایی كه از آمریكا به خلیج می آید، این از 80 فرسخی می آید كه ریشه ی اسلام را بكند. فرمود: عجب! پس من
برنامه درسهایی از قرآن سال 66 . ج1، ص: 6
امروز چوپانی نمی كنم. گوسفندان را رها كرد و به احد سراغ پیامبر رفت و در احد همین چوپان شهید شد. چوپان همین كه می فهمد گوسفندان را ول می كند و می گوید: اصل اسلام است و حفظ گوسفندان اصل نیست.
پیامبر در جنگ احد آمد و پسر بچه ی 15ساله ای را با دوستانش دید، گفت: چند سالتان است؟ هر كدام سنشان را گفتند. فرمودند: نه شما هنوز بالغ نشدید، بیرون بروید. یكی از این بچه ها زرنگی كرده بود. یك كفش های بلندی پایش كرده بود، گفت: آقا من قدم كمی كوچك است، اما شما روی تیراندازی من حساب كن. من با همین كوچكی ام، اولین تیرانداز هستم. فرمود: خیلی خوب. تو فلان وقت برای جنگ بیا. آمد و یكی دیگر گفت: آقا همین كسی كه گفت: من زرنگ هستم، بگو بیاید ما با هم روبرویتان كشتی می گیریم. من او را زمین می زنم. فرمود: خوب، كشتی بگیرید ببینم. كشتی گرفتند و او را زمین زد. فرمود: تو یك نفر هم بیا. فرمود: نه، باقی ها دیگر بروید. یكی خیلی زرنگ بود. یكی هم خیلی تیرانداز بود. 2 نفر نابالغ بودند كه فرمود: شما برای كمك بیایید اما به بقیه ی نابالغ ها گفت كه بروید، الآن وقتتان نیست.
در احد زن هم زیاد بود. من یك وقتی به مناسبت روز زن صحبت كردم. زن هایی كه به جبهه كمك می كردند. چند روز پیش از احد، خداوند به فاطمه ی زهرا امام حسن (ع) را داده بود. در بستر استراحت كرده بود، از بستر بلند شد. 14 زن دیگر را برداشت، 15 نفری به احد برای پانسمان و آب رسانی آمدند. فاطمه ی زهرا دید كه پیشانی پدر و دندان پدر شكسته است و از پیشانیش خون می آید. خون ها را پاك كرد. دید هرچه خون ها را پاك می كند باز از صورت پیامبر خون می آید. یك حصیر را آتش زد، سوزاند با خاكستر آن حصیر جلوی خون را گرفت. شخصی به نام نسیبه بود، ایشان وقتی كه پیامبر در احد تنها مانده بود، شمشیر را دست گرفت و با دشمن می جنگید. بعضی از مسلمانان فرار می كردند. یك بار پیامبر فرمود: ای كسانی كه فرار می كنید، لا اقل سپرت را بینداز و فرار كن. گفت: باشد. سپر را انداخت و در رفت. این زن شیر زن سپر را برداشت و شروع به جنگیدن كرد. چنان می جنگید كه پیامبر خنده اش گرفت. ماشاءالله عجب زنی بود. بعد پیامبر فرمود: این نسیبه از فلانی و فلانی خیلی ارزشش بیش تر است. من می دانم كه این فلان و فلان چه كسانی هستند.
8- حضور مصعب اشراف زاده ای خوش سیما و یهودی تازه مسلمان
معمولاً بسیجی ها و سپاهی ها درصد طبقه هستند. یعنی یا كشاورز هستند یا كارگر هستند، دیگر كارمندها هم با این حقوق و تورم جزو طبقه ی مستضعفین رفتند. كاسب های جزئی هم جزء مستضعفین هستند. اما یك بچه تاجر بود كه پدرش خیلی پول داشت. به قدری در مكه سرمایه دار بود و به قدری هم زیبا بود، كه وقتی راه می رفت همه را مبهوت می كرد. روزی خود پیامبر فرمود: چه تیپی دارد! یعنی فرمود: من از او خوش تیپ تر ندیدم. مصعب بود. هیكل، قیافه، شكل بچه تاجر بسیار خوب بود. ایشان مخفیانه اول از همه آمد، یعنی قبل از سلمان و بلال و مقداد آمد و مسلمان شد. منتهی گفت: پدر و مادرم كافر هستند، كسی نفهمد. یك روز كه نماز می خواند مخفیانه رفتند و به پدر و مادرش گفتند
برنامه درسهایی از قرآن سال 66 . ج1، ص: 7
كه پسرت مسلمان شده است. پدر و مادر هم این آقازاده را زندانی كردند. ایشان در خانه زندان پدر و مادر شد. تا بالاخره پسر فهمید كه مسلمانان به حبشه هجرت می كنند. به یك نحوی خود را رهایی داد و فرار كرد و به حبشه رفت در حبشه بود كه فهمید وضع مسلمانان دارد بهتر می شود، برگشت. وقتی آمد این ها گفتند: هیچ چیز به تو نمی دهیم. یك لقمه ی نان هم به تو نمی دهیم. خرجش با پدر و مادرش بود. یك روز پیامبر نشسته بود، دید این بچه تاجری كه این همه پدر و مادرش سرمایه دار هستند، یك لباس بسیار كهنه، سوراخ كه سوزن هم نداشت و سوراخ هایش را گره زده بود، یك پارچه ی كهنه هم روی دوشش انداخته بود. همه ی آن ها كه نشسته بودند كلافه شدند كه عجب این اسلام چه طور او را عاشق خودش كرده است؟ بعد این بچه تاجر خوش تیپ نماینده ی پیامبر شد. قبل از این كه پیامبر به مدینه برود به مدینه رفت، پیامبر فرمود: در مدینه قرآن را به مردم یاد بده. مردم را به اسلام دعوت كن. آن جا نماز جماعت بخوان. نماز جمعه بخوان. اولین نماینده ی پیامبر در مدینه، اولین بنیان گذار اسلام درمدینه، اولین نماز جمعه و جماعت خوان درمدینه همان پسر خوش تیپ بود. این خیلی ارزش دارد. ببینید یك كسی كه انقدر پدرش پول داشت، دل از پول كند. این خیلی ارزش دارد. ما در جبهه داریم كه گاهی وقت ها یك چیزهایی را با هم شوخی رد و بدل می كنند می گویند: این بچه تاجر است. حالا اگر یك كسی هم پدرش تاجر است، اما كم پیدا می شود و نباید سر به سرش گذاشت. به خاطر این كه حالا كه آمده، كار خوبی كرده است، حالا می خواستی مثل پدرش باشد. حالا كه آمده بگو: خدا تو را رحمت كند. یك بچه تاجر بود از پول، خانه، ازدواج، با آن قیافه و تیپ و وضع دل كند، خدا هم موفقش كرد و بنیان گذار اسلام در مدینه شد. وقت حج در مكه آمد و دوباره در مدینه برگشت. چه عمر مباركی دارد. معلم قرآن، نماینده ی پیامبر، بنیان گذار اسلام، موسس نماز جمعه و نماز جماعت در مدینه بود.
یك یهودی بود كه می دانست پیامبر همان پیامبری است كه در تورات و انجیل گفته اند. می دانست او خودش است، اما لجبازی می كرد. روزی كه پیامبر به احد رفت گفتند: برای چه لجبازی می كنی؟ تو كه می دانی او است پس بیا و تسلیم شو. گفت: خیلی خوب، همان روز احد (جنگ احد شنبه بود چون روز قبلش نماز جمعه خواندند) رفت خانه لباس رزم به تن كرد و با مسلمانان حركت كرد. تعداد مسلمانان 100 نفر بود ولی تعداد كفار 3000 نفر بود. (یعنی حركت روز جمعه بعد از نماز جمعه و عصر بود و جنگ روز شنبه شروع می شد) به یهودی ها گفت: یهودی ها می دانید من عالم شما هستم؟ گفت: من اگر عالم شما هستم، می گویم: این پیامبر حق است، بیایید ایمان و اسلام بیاورید. گفتند: امروز شنبه است، تعطیل است. گفت: این ماست فروشی نیست، مغازه نیست كه شما در قبول كردن حق می گویی: حالا ببینیم چه می شود. حق را شنیدید نگویید: حالا صبر كن تا بعد، باید فوری حق را قبول كنی. گفت: نه خیر امروز شنبه است. ایشان روز شنبه اسلام آورد و در احد رفت و این یهودی هم شهید شد.
ما در احد كسانی را داشتیم كه همان روز مسلمان شدند و در احد آمدند و شهید شدند و در حدیث داریم «و لم یصل صلاه ی» (وسایل الشیعه، ج 4، ص 286)یك ركعت نماز نخواند، ولی اهل بهشت شد. و چه قدر باعث شرمندگی است،
برنامه درسهایی از قرآن سال 66 . ج1، ص: 8
آدم هایی كه یك عمری نماز می خوانند ولی اهل جهنم باشند.
9- حضور شاعری خوش صدا و پرستاری زنان
مسلمان ها عددشان 100 نفر بود. با كمال تأسف چند نفرشان هم قهر كردند، چرا؟ چون این ها رأی داده بودند در شهر سنگر بگیریم، و حالا كه تصویب نشد گفتند: ما به بیرون شهر می رویم. این ها وسط راه برگشتند و گفتند: چون به رأی ما اعتنا نشد، ما قهر هستیم. این هم یك درسی است. گاهی حرف آدم در یك شورایی رأی نمی آورد، وقتی حرف زدی رأی نیاورد با چه كسی قهر می كنی؟
فرمانده ی لشكر مسلمین، پیامبر، فرمانده كفار، اباسفیان و یك آدم خوش صدایی هم در جبهه بود. من اینجا یادی از آقایانی كه در جبهه ها می خوانند بكنم، اینجا آدم هایی هستند كه خوب بچه ها را در جبهه شارژ می كنند. در احد یك آدم خوش صدایی بود كه هم تیراندازی اش خوب بود و هم صدایش خوب بود. پیغمبرفرمود: صدا و صوت ایشان در جبهه خیلی ارزش دارد. یك آدم خوش صدا را با خود آورده بود، كفار هم یك شاعر با خودشان بردند. گفتند: می خواهیم یك كاری بكنیم. چون پارسال در بدر شكست خوردیم، شعری بسازیم كه در شعر انتقام باشد. یعنی حالا كه پارسال مسلمانان ما را كشتند، امسال ما می خواهیم مسلمانان را بكشیم. یك عده زن هم با خود بردند، یك تیراندازی به نام وحشی بود كه خیلی تیراندازی می كرد، ولی غلام بود. به وحشی گفتند: تو را می بریم، اگر به هدفی كه گفتیم بزنی، تو را آزاد می كنیم.
شاعر بردند. زن بردند. آن غلام را بردند. منافقین مأموریت داشتند كه در مردم راه بیفتند و بگویند: ارتش كفر زیاد است. چند هزار نفر آمدند، خطرناك هستند.
حالا از نظر جغرافیایی، كوه احد پشت سر مسلمانان بود. عدد پرچمداران هم 3000 نفر بود كه امیرالمؤمنین 10 نفرشان را كشت. مسلمانان یك پرچم دست اوس، یك پرچم دست خزرج دادند تا فتنه ای نشود. بسیار خوب، همین كه شهید شدند منافقین خانه ی شهدای احد می آمدند و می گفتند: پسرت بیخود به جبهه رفت. برای چه گذاشتی كه به جبهه برود؟ خوب صبر می كرد، زنش می دادی، دامادش می كردی. منافقین می آمدند و خانواده ی شهدا را دلسرد می كردند. این هم یك نقش دیگر منافقین بود.
درجنگ بدر، بین پدر و پسر رقابت شد، پدر گفت: من می خواهم به جنگ بدر بروم. پسر گفت: من می خواهم به جنگ بدر بروم. درگیری شد. قرار شد كه قرعه بیندازند. قرعه انداختند، قرار شد كه پسر به جبهه برود. پسر رفت در بدر و شهید شد، خیلی ناراحت بود، خواب پسرش را دید. گفت: ناراحت نشو. جنگی در پیش است، تو هم به من ملحق می شوی. و لذا تا احد پیش آمد، پدری كه پارسال پسرش شهید شده بود، خودش هم دراحد رفت و شهید شد. آن آقا كه صدایش خیلی خوب بود، ابوطلحه بود. كه فرمود: صدای رسای تو و سرود تو ارزنده تر از 40 مرد جنگی است.
در جنگ احد «ام ایمن» یك خانمی بود كه در مدینه بود. دید افرادی از احد فرار كردند و به مدینه آمدند، خاك
برنامه درسهایی از قرآن سال 66 . ج1، ص: 9
برداشت و در صورت فراری ها ریخت. با دوك نخ می ریسید، دوك را آورد و به مردها داد و گفت: لطفاً این دوك را بگیر تو بنشین نخ بریس، شمشیرت را به من بده تا من بروم و حمایت كنم. این هم نقش یك شیر زن به نام «ام ایمن» كه برایتان گفتم. یك عده فرار كردند، اما بعد از این كه فرار كردند پشیمان شدند، برگشتند و جنگ را ادامه دادند.
برادران و خواهران مردم دسته دسته دارند جنگ می كنند. اتاق ما لوستر داشته باشد و نداشته باشد، مهم نیست. اتاق ما قالی داشته باشد و نداشته باشد مهم نیست. عزت و ذلت ما مهم است. اگر خدا یك چیزی را گرفت، یك چیزی را می دهد. حنظله داماد شد، از عروس دل كند، اما خدا به همان یك شب پسری به او داد كه این پسرش فرمانده لشكر شد و در مقابل یزید ایستاد. در واقعه ی حره، یزید سال اول كربلا امام حسین را كشت، سال دوم به مدینه هجوم آورد. پسر حنظله جمعیت را جمع كرد و در مقابل یزید قد علم كرد. حنظله یك پسر داشت، اول پسرش رفت و شهیدشد، بعد هم خودش شهید شد. یك شب عروسی یك پسر درست شود كه پسرش رهبر انقلاب شود كه در مقابل یزید اینطور با استقامت بایستد و آن رهبر انقلاب خودش پدر 8 رزمنده می شود.
10- توجه به ارزش ها حتی به هنگام دفن
مصعب از پول های پدرش گذشت. بنیان گذار اسلام درمدینه شد. خدا جبران می كند. وقتی كه می خواستند شهدای احد را دفن كنند به پیامبر گفتند: كدام را دفن كنیم؟ پیامبر فرمود: هر كس با قرآن آشناتر است او را زودتر دفن كنید. بعضی وقت ها دو نفر كه در زندگی شان خیلی با هم با صفا بودند، پیامبر می گفت: این دو كه شهید شدند با هم دفن كنید.
پیامبر به حمزه و به همه ی شهدای احد نماز گذاشت، اما چند مرتبه به حمزه نماز گذاشت. یعنی هر شهید دیگری را هم كه می آمدند نماز بگذارند، یك نیت هم برای حمزه می كرد. به خاطر مقامی كه حمزه داشت. چون حمزه را مثله كردند. قطعه قطعه كردند.
شهر خالی شده بود. مردان به جنگ رفته بودند. یك یهودی تصمیم گرفت، حالا كه خانه است و مردان همه رفتند جنگ به یكی از زنان مسلمان سوء قصد پیدا كند. تا سوء قصد پیدا كرد، یك شخصی بود كه بسیار ترسو و رفاه طلب بود، این زن گفت: این مرد سوء قصد دارد، بلند شو و از من حمایت كن. او گفت: اگر من جرأت داشتم، به جبهه می رفتم. گفت: خیلی خوب، جبهه نرفتی این یهودی به من سوء قصد دارد، بلند شو. گفت: من می ترسم. گفت: خاك بر سرت كند. شمشیر را گرفت، خودش حمله كرد. این یهودی كه سوء قصد داشت كشت و كله اش را پهلوی یهودی ها انداخت كه خیال نكنید كه اگر شهر خالی است شما می توانید به زنان جسارت كنید. یعنی در تاریخ آدم های شل، آدم های ترسو داشتیم. آدم هایی هم داشتیم كه از پول می گذشتند. بچه تاجر و یهودی همان روز مسلمان شد. نابالغ كفش بزرگ پا كرد و به جبهه رفت. چوپان گوسفندانش را ول كرد و به جبهه رفت. ایرانی گفت: ایرانی هستم. فرمود: اسم ایران را نبر. كل را بگو كه فتنه نشود. لنگ با پای لنگش به جبهه رفت. داماد از حجله ی عروسی به جبهه رفت. حالا خواستید بروید بروید. شاه رفت، روسیاه كسی است كه مرگ بر شاه نگفت. صدام هم رفتنی است. شرمنده كسی است
برنامه درسهایی از قرآن سال 66 . ج1، ص: 10
كه به جبهه كمك نكند.
خدایا، خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار.
«والسلام علیكم و رحمه ی الله و بركاته»
کليه حقوق برای مرکز فرهنگی درسهایی از قرآن محفوظ است