7 یك داستان در فنای در محبوب
"داستان خیثمه در جنگ بدر" پدر: من می روم تو بمان. پسر: من می روم تو بمان. قرعه به نام پسر درآمد. رفت و شهید شد. پدر بعداً از پیامبر (ص) درخواست كرد دعا كند او شهید شود. دعا كرد و او بود تا در جنگ احد شهید شد. - اما خدای محمد زنده است و هرگز نمی میرد. مرد انصاری: پیغمبر مرا فرستاد خبر تو را برایش ببرم. - سلام مرا به پیغمبر برسان و بگو خدا به تو بهترین پاداش ها را بدهد و به رزمندگان بگو سعد می گوید: عذری نزد خدا نخواهید داشت اگر به پیغمبر شما آسیبی برسد و شما جان در بدن داشته باشید. در همین حین بود شهید شد. 105 "دعای مستجاب" خدایا مرا به خاندانم برگردان. عمروبن الجموح لنگ، می خواهد به جبهه برود. خویشاوندان: اوّلا تو عذر شرعی داری، ثانیاً چهار پسر دلاورت در ركابند. عمرو: به همان دلیل كه فرزندانم آرزوی سعادت داشتند من نیز دارم. من پیش شما بمانم؟ پیامبر: مانعش نشوید، آرزوی شهادت دارد، شاید خدا نصیبش كند. زن عمرو با سه جنازه به طرف مدینه می رود (هند نام دارد) عایشه: چه خبر؟ هند: الحمد لله پیغمبر سلامت است غمی نداریم. عایشه: این جنازه های از كیست؟ هند: برادرم، پسرم، شوهرم. هند: یا رسول الله! شتر من به طرف احد می رود اما شما به طرف مدینه؟ ؟ ؟ پیامبر: آیا شوهرت وقتی به احد می آمد چیزی گفت؟ ( زن گفت: دعا كن من بر نگردم و شهید شوم. دعای خالصانه این مرد شهید مستجاب شده) . هند: یا رسول الله از خداوند بخواه من هم پیش آنها بروم.
کليه حقوق برای مرکز فرهنگی درسهایی از قرآن محفوظ است